روزگـــار

یادداشت های یک ذهن درگیر

بایگانی برای اسفند, ۱۳۸۹

خواندن مصاحبه امام خمینی با اوریانا فالاچی در سال ۵۹ را از جهات مختلف توصیه می کنم.

رفتار مقتدرانه و عزت مدارانه امام در مصاحبه با این خبرنگار مشهور ایتالیایی بوضوح در پاسخ به تک تک سئوالها مشهود است. توجه کنید به آخرین سئوال فالاچی و پاسخ استثنایی امام؛ بویژه هنگامی که این بزرگ مرد تاریخ احساس می کند خبرنگار پا را از گلیم خود فراتر گذاشته و احساس تبختر همیشگی غربی را در ذهن حاضرین تداعی می کند:

این چادر، آیا صحیح است که این زنها خود را در زیر چادر مخفى کنند؟ این زنها در انقلاب شرکت کردند. کشته دادند. زندان رفتند. مبارزه کردند، این چادر هم یک رسم از قدیم مانده‏اى است. حالا دیگر دنیا هم عوض شده. حالا این صحیح است که مثلًا اینها خودشان را مخفى کنند؟

اولًا اینکه این یک اختیارى است براى آنها، خودشان اختیار کردند. شما چه حقى دارید که اختیار را از دستشان بگیرید؟ ما اعلام مى‏کنیم به زن‌ها که هرکس چادر مى‏خواهد یا هر کس پوشش اسلامى، بیاید بیرون. از ۳۵ میلیون جمعیت ما ۳۳ میلیونش بیرون مى‏آید. شما چه حقى دارید که جلو اینها را بگیرید؟ این چه دیکتاتورى است که شما نسبت به زن‌ها دارید؟ و ثانیاً اینکه ما یک پوشش خاصى را نمى‏گوییم. براى حدود زن‌هایى که به‏ سن و سال شما رسیده‏اند هیچ چیزى نیست. ما زن‌هاى جوانى که وقتى ایشان آرایش مى کنند و مى‏آیند، یک فوج را دنبال خودشان مى‏کشند، اینها را داریم جلوشان را مى گیریم. شما هم دلتان نسوزد. من دیگر بلند شوم. شما هم دلتان نسوزد.
 [خطاب به مترجم:] شما بگویید اینها را به ایشان.”

حالا این ماییم و خبرنگاری که گستاخانه قانون رسمی کشور را زیر پا می گذارد و در مقابل رئیس جمهور کشور خمینی  روسری از سر بر می دارد و رئیس جمهور هم مثل همیشه جواب های دندان شکن می دهد و آب هم از آب تکان نمی خورد!

والاترین سلام و درود ما بر روح بلند خمینی کبیرمان…


برای آدمهایی مثل من که ریشه تفکرات و اندیشه هر شخص، گروه یا حرکت را مهمتر از صورت ظاهر و فرم اعمال آن می دانند،‌ بررسی خط سیر و تکامل یا انحطاط آن اندیشه مهم و حیاتی است.

اسلحه ای که به فکر ده نمکی نشانه رفته

مثلا این که شخصیتی مثل مسعود ده نمکی که در میان اهالی رسانه شناخته شده است، ده سال قبل کجا ایستاده بود و الان کجاست؛ تفکرش از کجا شروع شده و به کجا رسیده است و احیانا اصلا تفکری وجود داشته است یا خیر، موضوعی است که باید مشق آینده تک تک ما باشد.

“جنگ فقر و غنا” ترجیع بند تمامی آثار و مصاحبه ها و فعالیت های فرهنگی و رسانه ای ده نمکی در طی سال های اخیر بوده است. راستش را بخواهید من هیچ گاه بطور دقیق و عمیق متوجه مفهوم این عبارت “جنگ فقر و غنا” که در کلام ده نمکی تکرار می شد نشدم. البته این مفهوم در کلام امام خمینی هم آمده اما فهم آن با توجه به قرائن و امهات فرمایشات امام برای من آسان تر از درک انعکاس این مفهوم در آثار ده نمکی است.

تقسیم بندی جبهه انقلاب اسلامی به جنگ “فقرا” و “اغنیا” کمی دشوار است. همان روزهایی که ده نمکی “شلمچه” و “جبهه” را منتشر می کرد این سئوال مطرح بود که شخص او در کدام یک از این دو جبهه است و پاسخ اقوی آن بود که طبعا چنین آدمی با این طرز فکر نمی تواند در جبهه “اغنیا” بوده باشد و حتما در جبهه‌”فقرا” خیمه زده است.

مختصات جبهه فقرا،‌ پرسش بعدی بود. اصلا چه می شود که یک نفر در اردوگاه فقر و دیگری در اردوگاه غنا قرار می گیرد؟ شاخص های تعیین کننده کدامند؟ ثروت؟ خانه؟‌ ماشین؟ فیش حقوقی؟ طرز فکر؟ کدامیک؟

یک عده در این میان بودند که تقسیم بندی فقر و غنا را ورای شاخص های ظاهری و ثروت فردی می دانستند. توجیه نسبتا قابل قبول آن ها این بود که می شود ثروتمند بود اما طرفداری از اقشار پایین دست جامعه نیز نمود و بالعکس. این توجیه،‌ صرفنظر از درست یا غلط بودنش جذاب و قانع کننده می نمود.

تقسیم بندی جبهه فقرا و اغنیا بر اساس هر یک از دو پارادایم فوق، ده نمکی دهه هفتاد را در چارچوب مشخصی قرار می داد. چارچوبی که این روزها در زمستان۸۹ بکلی بهم ریخته و مشوش است.

اگر موقتا اخراجی های ۱ را کنار بگذاریم (چون تهیه کننده آن حبیب الله کاسه ساز بود) درآمد ناشی از اخراجی های۲ حداقل شش میلیارد تومان اعلام شده است. از این رقم، بنا به اخبار منتشره حداقل ۳۰% (کمی کمتر از ۲ میلیارد تومان) متعلق به تهیه کننده اثر یعنی مسعود خان ده نمکی است. البته درآمدهای غیر مستقیم اخراجی های ۱ و ۲ را هم نمی توان نادیده گرفت.

آقای “فقر و غنا” با هر تعریف اقتصادی و اجتماعی که بپذیریم، اکنون یک “میلیاردر” است. وضع آنقدر خوب است که ده نمکی برای تهیه اخراجی های۳ چنان سر کیسه را شل می کند که شاید بتوان آن را یکی از پرهزینه ترین فیلم های سال های گذشته نامید. تا اینجا بنظر می رسد محل اثر ده نمکی در آنچه که خود او سال های “جنگ فقر و غنا” می نامیده،‌ کمی جابجا شده است.

آهان؛ یادم نبود؛ می توان میلیاردر بود اما از حقوق مستضعفین در جبهه “فقر” دفاع کرد. بقول امام راحل، ‌این خوی کاخ نشینی است که مشکل ساز است نه خود کاخ نشینی.

عکس های فرش قرمز اخراجی های ۳ را که می بینم، احساس می کنم ده نمکی اینجا هم بازی را واگذار کرده است. این که لیلا اوتادی با کت و دامن و شمایل اینچنینی در کنار سایر بازیگران اخراجی های۳ می ایستد و ده نمکی را به لبخند وا می دارد، دیگر نشانی از آن نبرد کهنه ندارد.

ده نمکی اینجا “کاخ نشینی” و “خوی کاخ نشینی” را یکجا جمع زده است.

پولدار شدن شخصی چون ده نمکی هیچ ایرادی ندارد. اتفاقا نوش جانش که هنر را در مسیر آرمانهایش بکار گرفته و چه خوب که برعکس نهادهای فرهنگی صرفا مصرف کننده،‌ توانسته تولید ثروت نماید. همین که او روزهای بهم زدن و کتک کاری در سالن نمایش فیلم “تحفه هند” در دهه هفتاد را فراموش کرده و مدیوم سینما را برای ادامه فعالیت هایش بکار گرفته فی نفسه جای تقدیر و تشکر دارد.

چالشی که این روزها پیش پای ده نمکی و بسیاری از همقطارانش است، همان تقسیم بندی یاران جنگ “فقر و غنا” است. ده نمکی که در روزگار “شلمچه”،‌ به کاخ ساختن جمهوری اسلامی ایران در کانادا ایراد می گرفت،‌ این روزها در سه گانه اش کاخی ساخته که حتی لباس پوشیدن اخراجی هایش در مراسم اکران فیلم را هم تحت تاثیر قرار می دهد.

کژفهمی مصیبت بزرگی است. مفاهیمی که در زبان انسان های بزرگ جاری می شوند، اگر از فیلتر فهم ناقص ما بگذرند،‌ خیلی راحت ویران می شوند، شهید می شوند، مهجور می مانند و بعد از یک مدت “نابود” می شوند.

این روزها، آغازی بر پایان “فقر و غنا”ی ده نمکی (و نه امام خمینی) هست. مسعود ده نمکی حزب اللهی، رسما به مسعود ده نمکی میلیاردر مبدل شده است. اندیشه او در بن بست محتوم خود گرفتار آمده و چهره چند رنگ لیلا اوتادی و قبای متفاوت سایر اخراجی های ۳، جشنواره (یا شاید سوگواره) پایان این اندیشه را  فریاد می کنند؛ پایان تفکری که شاید بقول آقا مرتضای آوینی هیچ وقت آغاز نشده بود…


“سه شنبه های خرید” آخرین شعار جنبش موسوم به سبز است. حرکتی که گویا قرار است در اثر “خرید کردن” مردم در روزهای آخر سال به نتیجه برسد.

وقتی یک حرکت سیاسی (یا جنبش، هر اسمی که می گذارید) هدف نداشته باشد، حد و مرز نداشته باشد، راهبرد مشخص نداشته باشد، تشکل درستی نداشته باشد و منطق قابل بحثی نداشته باشد، نتیجه اش آنست که ازدحام ناشی از خرید عید مردم می شود اوج هدف جنبش، آنهم بعد از گذشت دو سال پرالتهاب و اینهمه هزینه سیاسی و انسانی!

روی صحبت من با شمایی است که از روی ساده لوحی و شاید صداقت و دلپاکی، بازیچه بازی کثیف یک سری آدم بی وجدان و زیاده خواه شده اید و شاید هنوز هم نمی دانید که کجای این بازی ایستاده اید؛ لذا صمیمانه تقاضا دارم این نوشته را بدون غرض ورزی و ورای دعواهای رایج سیاسی بخوانید و قضاوت درباره آن را به وجدان خود بسپارید.

در این یک سال و چند ماهی که از انتخابات ریاست جمهوری می گذرد، برخی از هموطنان در مقاطع مختلف به خیابان ها آمده اند؛ شعارها سر داده اند و هزینه ها پرداخته اند. بعضا به اموال عمومی خسارتها وارد شده و چندین شیشه خورد شده و سطل آشغال آتش گرفته است؛ در این میان چند نفر هم کتک خورده اند، زندانی شده اند، کشته شده اند و بسیاری از اتفاقات دیگر رخ داده است. اکنون وقت آن رسیده که همگان از خود بپرسند که فلسفه وجودی این اغتشاشات و اینهمه هزینه تحمیلی چیست؟ چه کسانی از این وقایع سود برده اند؟

اصلا هدف از بوجود آوردن این اتفاقات چه بوده؟ اعتراض به نتایج انتخابات؟ اصلاحات؟ سرنگونی نظام؟ اغتشاش؟ شلوغ بازی و سر و صدا؟

این چه هدف عجیبی است که اینهمه مدت محقق نشده و با این روال احتمالا بعد از این هم محقق نخواهد شد؟

چند درصد از شمایی که هر چند وقت یک بار به خیابان می آیید و شعار می دهید و سطل آشغال آتش می زنید و بعضا درگیر می شوید و یا حتی تحقیر می شوید، قبل و بعد از آمدن به این موضوع “فکر” می کنید؟ چند درصدتان می دانید که برای چه به خیابان می آیید و نتیجه این هزینه ای که می دهید چه خواهد بود؟

هرکس کمترین دید سیاسی داشته باشد متوجه می شود که اتفاقاتی از جنس اغتشاشات ۲۵ بهمن و ۱ اسفند و سایر سه شنبه های خرید (!) به هر نتیجه ای برسند، هرگز منجر به تغییرات سیاسی در کشور نخواهند شد. حرکتی که هیچ وقت جنبه سراسری نداشته و غیر از چند خیابان در تهران و چند شهر دیگر، در سایر نقاط کشور موضوعیت ندارد، بجز کارکرد تبلیغاتی نتیجه دیگری نخواهد داشت.

نکته جالب قضیه همین است. آن کسی که خارج از مرزها نشسته و دائما جو می دهد و شور ایجاد می کند تا شمای نوعی را با هر دوز و کلکی به خیابان بکشاند هم می داند که این حرکت نتیجه سیاسی ندارد.

شیاد بی وطنی که پشت کامپیوتر نشسته و تخمه می شکند و لینک های ارسالی و صحنه های کتک خوردن شما را ریشر می کند، توقعی بیشتر از این ندارد. نهایت آرزوی او این است که شما کتک بخورید، دوستتان فیلم بگیرد و در اینترنت بگذارد و آقا و خانم خارج نشین بی وجدان، از انتشار این فیلم “نان” بخورد. مثالهای متعددی از این فرضیه، در دسترس هستند.

اگر فرصت دارید اطلاعیه سازمان “عدالت برای ایران” که توسط فمینیست های فرصت طلب خارج نشین اداره می شود را حتما بخوانید. روح کلی این اطلاعیه از این قرار است: تا می توانید کتک کاری کنید. بزنید . بخورید. خونین و مالین شوید. خودتان را بترکانید. فقط لطف کنید و عکس ها و فیلم هایش را برای ما بفرستید تا ما از آن “پرونده های حقوق بشری” در بیاوریم و نانمان آجر نشود!

دخترکی که آنور آب نشسته و شبانه روز بنزین به آتش این آشوب می ریزد، رسما اعتراف می کند که از تغییر عقیده پدر و مادر خود هم عاجز است! آنوقت جوان بیگناه جو گیر داخل کشور را تحریک می کند و از او می خواهد که به خیابان بیاید و برای تغییر رژیم هزینه بدهد!

داستان از این هم جالبتر است. آدم ترسویی که خودش بارها و بارها اعتراف به ترسو بودنش کرده (یا بقول خودش زندگی را به مبارزه ترجیح می دهد!) حالا شده کاسه داغتر از آش؛ برای جوان داخل کشور نسخه می پیچد که به خیابان بیاید و “سه شنبه های آزادی”  (خجالت کشیده که بگوید سه شنبه های خرید) را پاس بدارد!

آدم های فرصت طلب اینچنینی “مبارز” نمی خواهند؛ آنها “کتک خور” می خواهند. فیلم ها و عکس های صورت های خونین می خواهند. شمایی که در این روزها به خیابان می آیی، شعار می دهی و کتک می خوری، در بهترین حالت بازیگر صحنه کارگردانانی هستی که شما را به مسلخ می فرستند و خودشان در جلوی لپ تاپشان آب پرتقال می نوشند.

فکر می کنید ندا آقا سلطان اگر این روزها زنده بود به چه درد این گرگها می خورد؟ اساسا شخصی مثل ندا آقا سلطان یا شمایی که تظاهرات می کنید زنده بودنتان بیشتر به نفع اینهاست یا کشته شدنتان؟ امثال اشخاص بی وطنی که مثال زدم از زنده ماندن شما بیشتر خوشحال می شوند یا از کشته شدن شما؟!

آن کس که از خیلی وقت پیش گفتگوی مسالمت آمیز را کنار گذاشته و سالهاست که دست به سلاح برده و خواهر و برادر من را می کشد، حسابش جداست. همینگونه است آن کس که آگاهانه نوکری عمو سام را می کند و برای این خوش خدمتی، پاداش هم می گیرد.

اما برادر، خواهر، عزیز، مخالف، منتقد، هر چیزی که اسم خودت را می گذاری؛ می دانم و میدانی که کار سیاسی تعریف دارد. اصول دارد. روش دارد. شور دارد اما شعور هم دارد.

من ناراحتم از اینکه می بینم مترسک های بی شرافت خارج نشین، از انعکاس صحنه های کتک خوردن و تحقیر شدن شما “دستمزد” می گیرند. آن ها خود بهتر از من و شما می دانند که این قبیل اتفاقات هیچ وقت منجر به تغییرات سیاسی نخواهد شد. شما چرا بازیگر این صحنه زشت و بی فایده شده اید؟ چرا نمی پرسید که برای نیل به کدام هدف هزینه می دهید؟ برای چه انعکاس صحنه های تحقیر شما، اینقدر برای آنور آبی ها جذاب و دلپذیر است؟!

سه شنبه های خرید هم می گذرند. حداکثر اتفاقی که میفتد آنست که در شب چهارشنبه سوری در چند نقطه انفجار و آتش سوزی رخ می دهد. کمی خوراک برای رسانه های آنطرف درست می شود. چند نفر دستگیر می شوند. و دیگر هیچ. روز از نو و روزی از نو. به بیان ساده تر، کتکش را شما می خورید، زندانش را شما می روید، هزینه اش را شما می پردازید، نانش را دیگری می خورد، منافعش را دیگری می برد.

عزیزان؛ ای دوستانی که نه حقوق بگیر شرق و غرب هستید و نه بازی سیاست را می دانید؛ ای بزرگوارانی که خواسته یا ناخواسته بازیگر تئاتر نفرت انگیز وطن فروشان نامرد فیس بوک باز و توئیتر باز شده اید؛ یک روزی به این حرف من می رسید که آنها مبارز نمی خواهند، نیروی سیاسی نمی خواهند. آنها انسان متفکر پرسشگر هم نمی خواهند. 

آنها “فقط” کتک خور می خواهند…



درباره نویسنده

......................دغدغه دارم. همین

تماس با نویسنده

آمار

  • کاربران حاضر: 1
  • کل بازدیدها: 132248