روزگـــار

یادداشت های یک ذهن درگیر

بایگانی برای بهمن, ۱۳۸۹

اکنون که قریب به دو سال از انتخابات ریاست جمهوری گذشته، و بویژه بعد از وقایع ۲۵ بهمن و اتفاقات روزهای بعد از آن، باور دارم اردوگاه انقلاب اسلامی نیاز به نقد درون گفتمانی دارد. وقت آن رسیده که به اتفاق دوستان دور هم بنشینیم و سیاست ها و عملکرد های خود را با دید نقادانه به نظاره بنشینیم.

این سطور را  خطاب به برادران و خواهران انقلابی خود می نویسم. کسانی که قلبشان برای این آب و خاک می تپد و برای اعلام پیروی و اطاعت و عرض ارادت به امام خامنه ای، از کسی اجازه نمی گیرند.

فقط یک  استدعا دارم و آن اینکه دوستان کلیشه های ذهنی خود را کنار بگذارند و به دور از قضاوت های سطحی و غیرمنصفانه، اصل مطلب را مورد توجه قرار دهند.

آنها که فرمایشات رهبری را "هم" گزینش می کنند

به نظر من بدترین و ناپسند ترین نوع واکنش به فرمایشات مقام معظم رهبری، برخورد گزینشی است. کسانی بزگترین ضربه را به انقلاب وارد می کنند که در مقابل اظهارات ایشان “نومن ببعض و نکفر ببعض” هستند. اینان تنها به “بخش هایی” از صحبت های رهبری توجه نشان می دهند و بخش های دیگر فرمایشات ایشان که مورد قبولشان نباشد (یا تحقق آن خارج از توانشان باشد) را از ذهن پاک می کنند. چه جفایی بالاتر از اینکه اظهارات امام خامنه ای را نیز “گزینش” کرده و مطابق میل خود تفسیر کنیم؟

مقام معظم رهبری بارها استراتژی خود درخصوص فضای سیاسی کشور را تبیین نموده اند و سیاست نظام را “جذب حداکثری و دفع حداقلی” بیان کرده اند. مفهومی که خواسته یا ناخواسته توسط بسیاری از نخبگان سیاسی و اشخاص تاثیرگذار که ادعای ولایتمداری و انقلابی بودن دارند، مغفول مانده است.

وقت آن رسیده از خود بپرسیم که برنامه نخبگان سیاسی جبهه انقلاب اسلامی برای “جذب حداکثری و دفع حداقلی” چیست؟ اصولا این توصیه کارگشای رهبری، کجای پازل نخبگان سیاسی و ولایی قرار دارد؟ راهکارهای تحقق این موضوع مهم در سطح جامعه چیست؟ چگونه است که بسیاری از انقلابیون ما “دافعه کامل” شده اند و هیچ گامی برای جذب بر نمی دارند؟

علت این برخورد گزینشی و ناشایست با فرمایشات رهبر معظم انقلاب چیست؟ چگونه است که مفاهیم عامیانه (و پولساز!) مثل “جنگ نرم” اینچنین مورد استقبال همه قرار می گیرند و در هر کوی برزن، اثری از تلاش دوستان برای مقابله با جنگ نرم دشمن وجود دارد، اما وقتی به جذب و دفع می رسیم، حرفی برای گفتن وجود ندارد؟

این گروه از هموطنان اگر دیده نشوند، اگر این طبقه توسط مسئولان و تصمیم سازان به رسمیت شناخته نشود، آماده افتادن به دامان بی بی سی فارسی و صدای آمریکاست. اصلا مخاطب مفهوم “جذب حداکثری و دفع حداقلی” همین طبقه خاکستری جامعه است. من و شمای انقلابی اگر این طبقه را نبینیم، دشمن آن را می بیند و فورا “من و تو” و “فارسی وان” راه میندازد

قرار نیست خودمان را فریب بدهیم. بخشی از نیروهای انقلاب مفهوم “جذب” را از دستور کار خارج کرده اند. در تمام این روزها، این عده دائما در حال “دفع کردن” هستند. گویی راندن طبقه خاکستری جامعه به دامان ضد انقلاب، تبدیل به ارزش شده است. این دسته از دوستان، چسباندن انگ ضد انقلاب و بی دین و … را در راستای رسالت دینی و انقلابی خود می بینند.

رسانه های جمعی، بویژه آنها که از بودجه حاکمیت ارتزاق می کنند، خود عامل دفع حداکثری شده اند. برخی از روزنامه ها شبانه روز در حال “پمپاژ نفرت” هستند. از دید این گروه، کوچک کردن دایره خودی ها “پالایش” انقلاب نامیده می شود. از این روست که کوچکترین تلاشی در جهت جذب طبقه میانی (که نه انقلابی هستند و نه ضد انقلاب) به منزله زیر پا گذاشتن اصول انقلاب است!

حکومت باید طبقه میانی را جدی بگیرد. این طبقه خاکستری وجود دارد. این طبقه نوعا دید بلند و ذهن پویای سیاسی ندارد، لذا به راحتی قابل جذب یا دفع است. این طبقه خاکستری “باید” به رسمیت شناخته شود. باید برای جذب آن برنامه ریزی شود. بسیاری از جوانان بالاشهری که لزوما ضد انقلاب هم نیستند درون این طبقه قرار می گیرند. این گروه از هموطنان اگر دیده نشوند، اگر این طبقه توسط مسئولان و تصمیم سازان به رسمیت شناخته نشود، آماده افتادن به دامان بی بی سی فارسی و صدای آمریکاست. اصلا مخاطب مفهوم “جذب حداکثری و دفع حداقلی” همین طبقه خاکستری جامعه است. من و شمای انقلابی اگر این طبقه را نبینیم، دشمن آن را می بیند و فورا “من و تو” و “فارسی وان” راه میندازد.

تقسیم بندی مردم به انقلابی و ضد انقلاب و نادیده گرفتن طبقه سیال میانی یک اشتباه بزرگ است که باور دارم نتیجه آن، فراموش شدن استراتژی رهبر انقلاب مبنی بر “جذب حداکثری و دفع حداقلی” است.

من اگر شخصا در روز ۲۵ بهمن در میدان انقلاب نبودم و این خشونت عریان بین هر دو طرف را نمی دیدم، اثرات دردناک بی توجهی به این فرمایش رهبری معظم را درک نمی کردم.

در اغتشاشات روز ۲۵ بهمن، با تمام وجود حس کردم که هر یک از دو طرف به یکدیگر به چشم یک دشمن خونی نگاه می کرد؛ دشمنی که می بایست نسلش را از روی زمین بردارد و هیچ گزینه جایگزینی هم وجود ندارد. گویی اصلا فضایی برای تقریب و حرف زدن و حرف شنیدن در جامعه وجود ندارد و تلاشی در این راستا نمی توان نمود. منطق این بود: یا بزن یا بمیر.

عملکرد و نحوه آرایش نیروهای امنیتی حاضر در صحنه هم جالب توجه بود.

حلقه اول، بچه های ناجا بودند که در وسط میدان انقلاب قرار داشتند. افسران تابلودار پلیس به ندرت در پیاده رو ها حاضر می شدند و حاضرین را دعوت به متفرق شدن می نمودند. حلقه بعدی نیروهای ضد شورش بودند که به تناوب در اطراف میدان جابجا می شدند و هرجا تجمعی صورت می گرفت، به سرعت به سوی آن رفته و حاضرین را متفرق می کردند.

حلقه سوم و پیشانی این ماجرا اما لباس شخصی ها بودند. خط مقدم دعوا با معترضین، بجای آنکه متشکل از نیروهای رسمی نظام باشد، تشکیل می شد از لباس شخصی هایی که معلوم نبود به کدام ارگان و نهاد تعلق داشتند. خنده دار بود. بجای اینکه پلیس رسمی کشور، که نماد برخورد قانون با یک رخداد غیرقانونی بود، در خط مقدم قرار بگیرد، لباس شخصی ها به سراغ سبزها می رفتند و با آنها درگیر می شدند.

چه کسی این استراتژی عجیب را طراحی کرده است؟ این تصمیم شگفت انگیز که پلیس رسمی مملکت را به حاشیه می راند و بسیج و لباس شخصی ها را به جنگ اخلال گران می برد ناشی از ذهنیت اعجاب انگیز کدام ارگان یا نهاد است؟

من اگر اندکی به “تئوری توطئه” باور داشتم، حتما به این نتیجه می رسیدم که در لایه های تصمیم سازان امنیتی کشور، حتما دستی برای بدنام کردن نهادهایی مانند بسیج وجود دارد.

 کسانی که چهره رحمانی و جذاب بسیج و بسیجی را به حاشیه می رانند و صورتک امنیتی، خشن و سراسر دافعه بر این چهره می نشانند، سخت است باور کنیم که با نیت خیر و از روی آگاهی اینگونه تصمیم گیری نمایند.

در اینکه تحرکات سبزها غیرقانونی و غیرمنطقی است تردیدی وجود ندارد. در اینکه سران این فتنه کور باید بر سر میز محاکمه بنشینند و مسئولیت تمامی فجایع به بار آمده را بر عهده بگیرند نیز شکی نیست. فراموش کردن مسئولیت جناح فتنه گر بحران ساز در رخ دادن این اتفاقات دردناک یک خبط بزرگ است؛ اما بنظرم وقت آن رسیده که سوزنی به دوستان “خودی” بزنیم و مسئولیت خودمان را در این میدان حساس یادآوری کنیم.

بازی تبلیغات

اگر از طراحان و سناریونویسان این اغتشاشات هم بپرسید، یقینا درصد بسیار کمی از آنها بر این باورند که جمع کردن حامیانشان در روزهایی مثل ۲۵ بهمن منجر به یک نتیجه سیاسی (مثل سرنگونی نظام) خواهد شد. بنظرم این موضوع به اندازه کافی روشن است که هدف طراحان این تجمعات خیابانی، اخلال در نظم عمومی و براه انداختن یک جنگ تبلیغاتی و رسانه ای علیه نظام است.

عجیب هم نیست. در شرایطی که منطقه خاورمیانه شاهد رخ دادن تحولات عظیم، آنهم در جهت رونق انقلاب اسلامی است، دست پلید بیگانه ساکت نمی نشیند و همه تلاشش را به کار می بندد تا با براه انداختن یک جنگ رسانه ای و تبلیغاتی، راه را برای بهره برداری سیاسی و جلوگیری از گسترش نفوذ انقلاب اسلامی باز نماید.

جایگاه “ما” در این جنگ رسانه ای چیست؟ نیروهای انقلاب چگونه در برابر این هجمه عظیم تبلیغاتی عمل می کنند؟ درست است که در مجموع برنده بازی تبلیغاتی، نظام جمهوری اسلامی بوده است اما نباید بپذیریم که در این یکی دو سال اخیر، در برخی از مقاطع حساس، دشمن برنده این جنگ تبلیغاتی بوده است؟

بگذارید از صدا و سیما شروع کنیم و یکی یکی جلو برویم.

صمیمانه و عاجزانه از تک تک خوانندگان این سطور تقاضا دارم، اگر برنامه ای در راستای همان رویکرد “جذب حداکثری و دفع حداقلی” در سرتاسر شبکه های تلویزیونی و رادیویی کشور دیده اند، بنده حقیر را یاری نموده و اسم و مشخصات آن را ذکر کنند.

واقعیت اما چیز دیگری است. رسانه ملی این روزها یک رسانه شعاری، کم اثر و کلیشه شده است که هیچ نقشی در جذب حداکثری ندارد. یک سری برنامه مکانیکی با مجریان اتوکشیده هر هفته به جلوی دوربین می آیند و حرفها و مواضع تکراری را بدون هرگونه خلاقیت و ابتکار به خورد مردم می دهند. تهیه کنندگان ترسو، شهامت دعوت از چهره های جدید را ندارند. نگاهی به میهمانان برنامه های تلویزیون در مقاطع حساس بعد از تجمعات و اغتشاشات نظیر ۲۵ بهمن بیندازید. فهرست مدعوین صدا و سیما از این لیست فراتر نمی رود: صفار هرندی، پناهیان، شریعتمداری، سراج، حسینیان، جواد لاریجانی  و امثالهم. صدا و سیما اصرار دارد به مردم بفهماند که اردوگاه انقلاب دچار “قحط الرجال” است!

اوج هنر صدا و سیما در مدیریت فضای رسانه ای کشور در این شرایط، برنامه خشک و بی روح “دیروز امروز فردا” است که گویی تنها برای نسل اول و دوم انقلاب ساخته شده است!

رسانه ملی برای طبقه سیال خاکستری جامعه “هیــــچ” برنامه ای ندارد؛ طبیعی است که این عطش ناشی از فراموشی این طبقه را دشمن می بیند و برای جذب این طبقه فراموش شده، برنامه ریزی می کند.

در این شرایط اسف بار رسانه ملی، احمقانه ترین سئوال ممکن آنست که “چرا مردم بی بی سی و وی او ای می بینند؟!!”

مسئولان، کم کاری و ناتوانی رسانه ملی در جذب مخاطب را باید با پارازیت انداختن بر برنامه های بی بی سی و صدای آمریکا جبران کنند. در حالی که این گزینه، در شرایط ناچاری و عملکرد تاریک رسانه ملی آخرین گزینه است و من به هر شکل به گیرندگان این تصمیم حق می دهم که دست به این کار بزنند.

داستان غم انگیز صدا و سیما، همه ماجرا نیست. باید بپذیریم که امروزه فضای سیاسی کشور، بیش از هر زمانی متاثر از فضای مجازی است. حال باید ببینیم عملکرد تصمیم سازان در عرصه رسانه های مجازی کشور به چه صورت بوده است؟

فرض کنید یک شخصیت حقوقی و حقیقی بصورت غیرقانونی به هواداران خود فراخوان تجمع می دهد. تمامی دستگاه های رسانه ای و تبلیغاتی ضد انقلاب، به مدت یک هفته بمباران تبلیغاتی برای جمع کردن هواداران خود در خیابان ها صورت می دهند. تقریبا تمامی فعالان رسانه، منتظر فرارسیدن ۲۵ بهمن و انعکاس وقایع رخ داده در آن روز هستند.

فرض کنید امروز ۲۵ بهمن است. یک عده به خیابان ها آمده اند و موافقان و مخالفان جمهوری اسلامی منتظر دیدن حوادث و پوشش خبری رخدادهای این روز مهم هستند. اکنون وقت آن است که ضد انقلاب به میدان بیاید و حداکثر تلاش خود را برای بهره برداری تبلیغاتی از اتفاقات ۲۵ بهمن بکار بندد. پوشش های خبری جهت دار و انعکاس غیرمنصفانه رخدادها در راس برنامه های رسانه های ضد انقلاب قرار می گیرد. فضای تبلیغاتی منتظر آنست که ببیند برنده این جنگ رسانه ای کدام گروه است؛ انقلابیون یا ضد انقلاب؟

نقش انقلابیون در پر کردن این فضای تبلیغاتی چیست؟ جنگ با بی بی سی و صدای آمریکا در جبهه انقلاب اسلامی چگونه مدیریت می شود؟ پاسخ ناراحت کننده است: در اوج جنگ و در وسط میدان تبلیغات، اینترنت داخل کشور قطع می شود!

بهمین سادگی؛ تمامی تلاش بچه های انقلاب برای بدست گرفتن این فضا با یک تصمیم عجیب نقش بر آب می شود. بی بی سی و صدای آمریکا، فضا را مهیای یکه تازی خود می بینند. بالاترین با آب و تاب فراوان گزارش لحظه به لحظه از خیابان های تهران می دهد. من و شمای بچه حزب اللهی باید بر سر خود بکوبیم  که چرا نمی توانیم مشاهدات خودمان را از وحشی گری سبزها جایی بازگو کنیم.

با یک تصمیم نابخردانه، فضای تبلیغاتی را دودستی تقدیم می کنیم به ضدانقلاب؛ و این یعنی یک گل به خودی آشکار!

بعد هم در یک اقدام عجیب تر، کلیه فضاهای مجازی گفتگو و تبادل نظر مثل فرندفید، توئیتر و اخیرا گوگل ریدر را فیلتر می کنیم تا ضد انقلاب به راحتی این فضا را بدست گیرد و خالی شدن این محیط های ارزشمند و تاثیرگذار، از نیروهای انقلابی را جشن بگیرد.

عرصه آنقدر بر ضدانقلاب تنگ شد که به تدریج متوجه عدام توانایی در مقابله با هواداران جمهوری اسلامی در سایت صبحانه شدند. اینان دریافتند که در یک فضای برابر و با مدیریت عادلانه، قادر به پاسخگویی به منطق انقلابیون نیستند؛ لذا تصمیم گرفتند که صبحانه را تحریم کنند و یک سرویس جدید با مدیریت جدید راه اندازی نمایند. اینچنین شد که “بالاترین” از دل “صبحانه” در آمد

بگذریم از آنکه سرویس های وبلاگ نویسی مثل وردپرس بکلی فیلتر می شوند و یک جوان انقلابی مثل من باید در به در دنبال فیلترشکن باشد تا حرف از انقلاب و نظام بزند!

بگذارید یک مثالی دراین مورد بزنم. “بالاترین” چگونه و چرا بوجود آمد؟ فعالان سایبری و بزرگوارانی که کمی قبل تر با عرصه مجازی آشنا هستند یحتمل خاطرشان هست که سایتی که قبل از بالاترین، پیشوای خبررسانی توسط کاربران و ارسال لینکهای بینندگان بود، “صبحانه” نام داشت. در سایت صبحانه که ابتکار خلاقانه “حسین درخشان” بود (که او هم مشمول قاعده دفع حداکثری شد!) فضا برای گفتگو و تبادل نظر بخوبی برای همه فراهم شد. در این شرایط بود که بچه های انقلاب آرام آرام فضای صبحانه را بدست گرفتند و توانستند از این وبسایت بظاهر ساده، در مسیر اهداف انقلاب استفاده کنند.

عرصه آنقدر بر ضدانقلاب تنگ شد که به تدریج متوجه عدام توانایی در مقابله با هواداران جمهوری اسلامی در سایت صبحانه شدند. اینان دریافتند که در یک فضای برابر و با مدیریت عادلانه، قادر به پاسخگویی به منطق انقلابیون نیستند؛ لذا تصمیم گرفتند که صبحانه را تحریم کنند و یک سرویس جدید با مدیریت جدید راه اندازی نمایند. اینچنین شد که “بالاترین” از دل “صبحانه” در آمد و امروز تبدیل به پایگاه اول ضدانقلاب تبدیل شده است. در مقابل تصمیم سازان کشور نیز خلاقیت بخرج دادند و “صبحانه” و “بالاترین” را با هم فیلتر کردند و توبه حسین درخشان را هم “غیرواقعی” و جاسوس مآبانه دانستند!

یکی از آرزوهای من این روزها آنست که مسئولان تصمیم گیر کشور در عرصه مجازی و اینترنت را از نزدیک ببینم و از ایشان بپرسم، با کدام منطق و بر اساس کدام استدلال، درست در وسط دعوا اینترنت را قطع و محیط های مجازی را فیلتر می کنند؟ کجای این کار به نفع نظام و انقلاب است؟

راحتتان کنم؛ ما در تمامی عرصه های رسانه ای و تبلیغاتی اعم از صدا و سیما و اینترنت و امثالهم، هیچ برنامه ای برای “جذب حداکثری و دفع حداقلی” نداریم. تمام هنرمان این است که در شرایطی که نیاز به یک مدیریت دقیق و حساب شده داریم، صورت مسئله را پاک نموده و با یک دستور، این محیط های تاثیرگذار را “فیلتر” می کنیم.

تا اینجا هم باید شکرگذار قادر متعال و ممنون دار منطق والای انقلاب اسلامی باشیم که باعث می شود منطق پوچ و بی هویت دشمن، نتواند در قلب و ذهن اکثریت مردم رسوخ کند.

این در حالی است که شما خواننده محترم این متن، اگر همین فردا یک کنفرانس بگذارید با موضوع “جنگ نرم” و فراخوان مقاله و سخنرانی و اظهار نظر بدهید، دهها و صدها مقاله و سخنرانی و نظر و صاحب نظر پیدا می شود و خدا را شکر می کنید که تعداد کارشناسان در این موضوع، سر به فلک می گذارد! اما وقتی به عرصه تبلیغات پا می گذارید (که بدون تردید مهمترین وجهه جنگ نرم است) مسئولین محترم رسانه ای و تبلیغاتی کشور، هیچ حرفی (تاکید می کنم، هیچ حرفی) برای گفتن ندارند.

می دانم که سخن به درازا کشیده است. اینها را گفتم تا به برخی از دوستان و “خودی ها” یادآوری کرده باشم که رهبر گرانقدر انقلاب ما و پیر و مراد ما، نقشه راه را “جذب حداکثری و دفع حداقلی” ترسیم کرده اند، و نه بالعکس.

در مسیر انقلاب اسلامی و در راستای تحقق فرمایشات رهبری، بی برنامگی با بدبرنامگی هیچ تفاوتی ندارد. چه بخواهیم و چه نخواهیم، هستند اشخاصی در اطراف ما که به هر دلیلی نتوانسته ایم آنها را به دامن انقلاب “جذب” کنیم. این خطای بزرگ شاید به بزرگی خیانت سران دنیاپرست فتنه نباشد، اما قابل اغماض نیست.

پی نوشت- این ها را بخوانید:

مدیریت بحران هنوز هم بحرانی است، آهستان

- برادر، این راهش نیست؛ جنگی که بود، جنگ که هست


بعد از گذشت سی و سه سال از انقلاب اسلامی، دلمان خوش بود که فیلمی از خمینی عزیزمان، آماده نمایش شده است.

گفتیم به جشنواره می رویم تا “فرزند صبح” افخمی را ببینیم و از به تصویر کشیدن زندگی اماممان احساس افتخار کنیم. فیلم را دیدیم اما بجای احساس افتخار، حقارتی وجودمان را در بر گرفت که فراموش کردنش به این راحتی ها ممکن نیست.

اصلا مهم نیست که دو میلیارد تومان هزینه این فیلم موهن شده؛ بگذریم که ده دوازده سال وقت برای ساختن فرزند صبح صرف شده (یا به عبارت بهتر، دور ریخته شده)؛ فراموش کنید که علاقمندان به خمینی دو سه سالی هست که منتظر به نمایش در آمدن این فیلم در جشنواره بوده اند؛ آنچه ذهن مرا مشغول کرده اینست که چرا امثال افخمی دست از سر این انقلاب بر نمی دارند؟

من نمی فهمم؛ کارگردانی که نمی تواند در به تصویر کشیدن زندگی امام راحل، چیزی فراتر از یک “فاجعه” تحویل جامعه بدهد، مجبور است که با حیثیت انقلاب بازی کند؟

راست است که موسسه نشر آثار امام مسئولیت تامین مالی این پروژه را بر عهده داشته؟ واقعا با این دو میلیارد تومان نمی شد برنامه ریزی بهتری برای شناساندن امام خمینی به مردم انجام داد؟

این دعوای مسخره تهیه کننده و کارگردان که هرکدام سعی دارند تقصیر را گردن دیگری بیندازند، به سخره گرفتن شعور مردم و مخاطبین فیلم نیست؟

خمینی امام و رهبر و مرشد این مردم است یا عامل نان خوردن امثال افخمی؟

سزاوار نیست که موسسه نشر آثار امام بخاطر بازی کردن با احساسات میلیون ها نفر، لااقل یک عذرخواهی خشک و خالی بکند؟

ما کار فرهنگی از این مدعیان بی خاصیت نخواهیم، که را باید ببینیم؟

آقایان! شما را به آن خدایی که می پرستید؛ دست از سر این انقلاب بردارید…


“تنها خاطرات کشور باشکوهم بود که ارزش آن دشتهای باعظمت را داشت؛ من باقیمانده و یادگارهای تمدن جدیدی را دیدم که با نبوغ فرانسوی به سواحل رود نیل آورده شده بود.”

اینها جملاتی بود که شاتوبریان فرانسوی در کتاب “خاطرات پس از مرگ” در توصیف دلتای باشکوه نیل در سرزمین مصر بیان داشت. شاتوبریان، نماینده گردشگران و دانشمندان متکبر اروپایی بود که بر سر مردم مصر منت گذاشته و با توصیف آن به سبک اروپایی، تحقیر ملت های عرب، بویژه مردم مصر را بر پیشانی تاریخ می نشاندند.

شاتوبریان مثل بسیاری از هم کیشان خود نظیر ادوارد لین، لامارتین، دونروال و… هر آنچه از مصر را که رنگ و بوی تمدن داشت، ناشی از لشگر کشی و حضور اروپائیان می دید. درست مانند لرد بالفور که در قرن بیستم هم، انگلستان را مستحق حکومت بر مصر می دانست؛ با این استدلال که “ما آنها را بهتر از خودشان می شناسیم” و “متمدن شدن حق مردم مصر است”!

شاتوبریان در کتاب خود می پرسید که “چگونه می شود که این توده عظیم از آدمهای احمق و پست به نام مسلمان، بر سرزمینی حکومت و در آن زندگی کنند که زمانی صاحبان کاملا متفاوت آن، تا آن حد هرودوت و دیودوروس را تحت تاثیر قرار داده بودند؟!”

تحقیر مصر، مختص غربی های نژاد پرست و اروپایی های پرادعای قرن هیجده و نوزده و حتی بیستم نبود.

مصریان، سالهاست که خاطره این حقارت و شکست را در دل دارند. بویژه اخیرا که در بیخ گوششان، اعراب را در فلسطین محاصره کرده اند و حاکم دست نشانده شان، مرز را بروی آن مردم نگون بخت بسته است.

و ره آورد مردم مصر از این موضوع، عبارت دردآوری است که بعضا از این و آن می شنوند: “عرب های بی غیرت…”

حالا وضع عوض شده. مردم خروش کرده اند. می خواهند یکبار برای همیشه از زیر بار این حقارت تاریخی خارج شوند. عزیز مصر، یک دیکتاتور دست نشانده است. مصری ها می خواهند خود عزیز شوند.

جای خمینی در این روزها خالی است. او که می دانست، این ذلت تاریخی، گلوی مسلمین را می فشارد، شور انقلاب مردمانی را می دید که می بایست روزی، عزت را جایگزین حقارت و خفت تحمیلی به بار آمده کنند. اصلا بخاطر همین بود که در متن وصیتنامه اش اینگونه آورد: “بدانید که‌ نژاد آریا و عرب‌ از نژاد اروپا و امریکا و شوروی‌ کم‌ ندارد و اگر خودی خود را بیابد و یأس‌ را از خود دور کند و چشمداشت‌ به‌ غیر خود نداشته‌ باشد، در درازمدت‌ قدرت‌ همه‌ کار و ساختن‌ همه‌ چیز را دارد…”

این موج دنیا را تکان خواهد داد…



درباره نویسنده

......................دغدغه دارم. همین

تماس با نویسنده

آمار

  • کاربران حاضر: 2
  • کل بازدیدها: 132193