روزگـــار http://rouzegar.ir یادداشت های یک ذهن درگیر Thu, 08 Aug 2013 23:27:47 +0000 fa-IR hourly 1 http://wordpress.org/?v=3.4 “آمپاس” تلویزیون برای پیشرفت کشور http://rouzegar.ir/?p=513 http://rouzegar.ir/?p=513#comments Thu, 08 Aug 2013 23:23:46 +0000 Rouzegar http://rouzegar.ir/?p=513

من اگر در شهر تهران یک قالیشویی با فضا و امکانات مناسب و با سیزده سال سابقه کاری داشتم، حتما آن را به یک قالیشویی معتبر در سطح شهر تبدیل می کردم و سال به سال سوددهی آن را افزایش می دادم. ضمن آنکه با تغییر سیستم آن از سنتی به مکانیزه، بازدهی و عملکرد آن را ارتقا می دادم. بنظر می رسد که سیزده سال سابقه کاری در یک قالیشویی با فضای اختصاصی نسبتا مناسب، فرصت خوبی است برای گسترش فعالیت و سرمایه صاحبان آن قالیشویی!

سوال اصلی این نوشته آن است که چطور ممکن است که صاحب یک قالیشویی با سیزده سال سابقه و با شرایط فوق الذکر، در نهایت ته جیبش هزار و هفتصد تومان پول یافت می شود و آنقدر “ندار” است که حتی برای خرج بیمارستان فرزندش پولی ندارد! این آدم در شرایطی که می داند حداکثر تا دو سال دیگر قالیشویی تحت زعامت اوست و بعد از این مدت باید آن را به صاحب اصلی اش برگرداند، هیچ طرح و برنامه ای در این سیزده سال نداشته و در همان نقطه صفر سیزده سال قبل قرار دارد!

اصلا تصادفی نیست که چنین آدم بی عرضه و نالایقی، به غایت “حلال خور” است؛ سر و کارش به مسجد میفتد و گاه و بیگاه رو به سمت آسمان می کند و با خدای خود حرف می زند! تلویزیون، نه تنها از “نداری” و “بی عرضگی” و “بی برنامگی”، مایه ی فخر و مباهات می سازد، بلکه در ظاهر “حلال خوری” را عامل نداری و بیچارگی این آدمها نشان می دهد؛ گویی هرچه ندار تر و بی عرضه تر، حلال خورتر و با خداتر!

نکته جالبتر، عریضه نویسی کارگردان در ابتدای سریال است؛ آنجا که مخاطب را به توجه به نداری و گرفتاری مردم دعوت می کند و در نهایت، راه حل مشکل را نه در ارتقای عرضه شخصیت ها و کسب توانمندی و مهارت لازم برای اداره یک قالیشویی، که در “یا علی” گفتن مردم می بیند. او در سرتاسر سریال از کسی نمی خواهد که به مردم یاد بدهد چطور یک قالیشویی را بعد از سیزده سال سابقه سر پا نگه دارند، بلکه اصرار دارد سر و ته مشکل را با یک “یا علی” گرفتن از مردم بهم بیاورد!

ریشه این تصویر معیوب و ناقص را می توان در نگاه کهنه و کلیشه ای سیاست گذاران و تصمیم سازان فرهنگ کشور (بویژه رسانه ملی) به مقوله کسب و کار و ارتباط آن با تعالیم دینی و اخلاقی پیدا نمود. سالهاست که مسئولان فرهنگ و رسانه رسمی کشور، از ارائه چهره مناسبی از یک کاسب مومنِ حلال خور و موفق ناتوانند. در نظر آنها هر کس بی عرضه تر و درمانده تر است، با خدا و حلال خور بوده و شخصیت های ثروتمند داستان ها معمولا موفقیت و سرمایه خود را مدیون سوء استفاده و حرام خوری و ارتشا هستند. یک مقایسه گذرا میان قهرمانان دو سریال “دودکش” و “مادرانه” بخوبی مبین این نوع نگرش به مقوله کسب و کار و تولید ثروت و کارآفرینی است.

“کسب و کار” موفق، مشروع و با برنامه جایی در سریال ها و برنامه های نمایشی تلویزیون ندارد. البته ممکن است در یک سریال، نگرش مثبتی به یک “کاسب” مشاهده شود، اما در آن صورت، این شخصِ کاسب است که مورد تمجید قرار می گیرد و اشاره ای به “کسب و کار” وی و نحوه موفقیت او نمی شود.

منظورم از پرداختن به قواعد کسب و کار و ارزش گذاری درست و مثبت به آن، چیزی شبیه به کاری است که ژاپنی ها و کره ای ها در سریال هایی مانند “اوشین” (عنوان دقیق سریال چه بود؟!) و “تاجر پوسان” انجام داده اند. تصویری که در این سریال ها از مقوله کسب و کار و کاسب نشان داده شده را مقایسه کنید با اشخاصی مثل اردلان تمجید، حشمت فردوس و خیلی های دیگر!

همانطور که گفتم، فاجعه زمانی رخ می دهد که نگرش رسانه به این مسئله، با آموزه های دینی گره می خورد. بر اساس این نگاه غلط، بی عرضگی مترادف با خدامحوری است؛ حلال خورها عموما “ندار” هستند و قهرمان ثروتمند سریال، حتما یکجا حق یک نفر را خورده و حلالی را حرام کرده تا به این نقطه رسیده! هر کس دستش تنگ است و پولی ته جیبش نیست، یاد نماز و روزه و آش نذری و مسجد و روحانی محل و صندوق قرض الحسنه مسجد محل و امثالهم میفتد و ثروتمندان بصورت پیش فرض خدا را از مناسبات خود کنار گذاشته اند!

حمایت از تولید، کار و سرمایه ملی و کمک به پیشرفت و اقتصاد کشور، با شعار دادن میسر نیست. تلویزیون (و سایر رسانه های رسمی کشور) باید فکری به حال تصویر سازی نادرست و یک سویه ی خود از مسائلی چون ثروت، کسب و کار، کارآفرینی، بازرگانان و ثروتمندان بکنند.

پست های مرتبط

  • پست مرتبط وجود ندارد
]]>
http://rouzegar.ir/?feed=rss2&p=513 0
عدالتخواهان، دوران “پسا-عدالتخواهی” و چند پیشنهاد ساده! http://rouzegar.ir/?p=508 http://rouzegar.ir/?p=508#comments Fri, 28 Jun 2013 09:38:39 +0000 Rouzegar http://rouzegar.ir/?p=508 پیشوند “پسا-” بطور معمول به دورانی اطلاق می شود که از دل شرایط گذشته بوجود آمده و اکنون بصورت نوعی واکنش به گذشته، یا جایگزین دوران گذشته، شکل گرفته است. با این تعریف مختصر، شرایط جدید (مشخصا بعد از انتخابات اخیر ریاست جمهوری) را می توان دوران پسا-عدالتخواهی نامید.

علت اینکه از لفظ پسا-عدالتخواهی (یا پست-عدالتخواهی) برای توصیف شرایط جدید استفاده می کنم آن است که اولا فضای فعلی را صراحتا بر آمده و متاثر از مطالبات عدالتخواهانه هشت سال گذشته (و نوع عملکرد عدالتخواهان)، و حتی به نوعی واکنش به دوران عدالتخواهی می دانم، و ثانیا، معتقدم روح عدالتخواهی کماکان بر بخش های مهمی از جامعه حاکم است و در آینده، مثل گذشته (سال های ۸۴ و ۸۸) پتانسیل تبدیل شدن به مطالبه ی جدی و دست اول جامعه را دارد.

فراموش نکنیم که برتری رئیس جمهور منتخب انتخابات اخیر، با فاصله ای بسیار اندک و در مدت زمان یک هفته ای باقی مانده به رای گیری شکل گرفت. بررسی آمار و ارقام انتخابات، و مقایسه ی میزان رای دکتر روحانی با روسای جمهور قبلی، حاکی از یک پیروزی نحیف و ناپلئونی است و این برتری شکننده، نباید ما را از جریان های رقیب و شکست خورده غافل کند.

البته لازم به ذکر است که این فاصله اندک، به معنای نفی شکست رقبای رئیس جمهور منتخب (نظیر جریان عدالتخواه) نیست و اساسا این مطلب، با پذیرش پیش فرض شکست نگاشته می شود؛ اما تیزبینی و دقت در شرایط شکست همفکران و پیروزی رقیبان، از ملزومات اساسی طراحی برای آینده است.

شخصا بر این باورم که عدالتخواهی کماکان می تواند بصورت یک گفتمان قدرتمند، نیروهای عمدتا اصولگرا و فعالان فرهنگی و اجتماعی را زیر چتر واحد گرد آورد و با آسیب شناسی گذشته و جلوگیری از تکرار اشتباهات این هشت سال، راه را برای تبدیل شدن دوباره ی مفهوم “عدالتخواهی” به جدی ترین مطالبه ی مردمی همواره کند.

اشتباه است اگر فکر کنیم مردم چشمشان را بروی بازگشت اریستوکراسی و اشرافیت به عرصه مدیریت کشور می بندند، آنهم در شرایطی که “کارآمدی” تنها استدلال اشرافیتِ به قدرت رسیده، برای توجیه افکار عمومی است. استدلالی که می گوید بگذار بنز و پورشه سوار شوند، مردمی نباشند و جیبشان را پر کنند، اما برای مردم “کار” کنند و مملکت را بگردانند! کار باید دست کاردان باشد، حتی اگر کاردان سالم نباشد و با مردم فاصله داشته باشد!(قصد قضاوت زودهنگام درخصوص دولتمردان جدید را ندارم؛ صرفا قصدم توجه به این نوع بینش و استدلال است)

با این نگاه، بازگشت مطالبات عدالتخواهانه و مبارزه با اشرافیت مسئولان، به سرعت جایگاه خود را در مطالبات اجتماعی باز خواهد یافت و اگر جریان عدالتخواهی از گذشته درس بگیرد و نقاط ضعف استراتژیک خود را برطرف کند، می تواند به بازگشت به قدرت بیندیشد.

تحلیل اشتباهات گذشته ی جریان حزب اللهیِ عدالتخواه مجال جداگانه ای می طلبد و از حوصله ی این بحث خارج است؛ اما در ادامه قصد دارم چند پیشنهاد عملیاتی خود را به دوستان و همفکران اصولگرا، عدالتخواه و انقلابی ارائه کنم. مجددا تاکید می کنم که تحلیل آینده ی دوران پسا-عدالتخواهی نیازمند زمان و حوصله ی گسترده تری است و آنچه در ادامه می آید، تنها بخشی از گزینه ها و راه حل های پیش روست.

 - تقویت بنیه اقتصادی

 جماعت حزب اللهی و انقلابی، باید تابوی فعالیت اقتصادی را بشکنند و از رونق احتمالی اقتصاد و تولید (که از شعارها و برنامه های رئیس جمهور منتخب است)، حداکثر استفاده را ببرند. جوان انقلابی “باید” دستش در جیب خودش باشد. دغدغه معیشت نه اینکه سد راه باشد، اما مانع بزرگی بر سر آرمانخواهی و انقلابی گری است. وابستگی جریان انقلابی به بیت المال، نقطه ضعف بزرگ این جریان است و اگر انقلابیون فکری به حال منابع مالی و معیشتی خود نکنند، مجددا به اشتباهات گذشته دچار خواهند شد.

اساسا مفاهیمی مانند ساده زیستی و پرهیز از اسراف و اشرافیت، در شرایط بی نیازی و غنای اقتصادی مفهوم می یابند. “ساده زیست” کسی است که “بتواند” اشرافی زندگی کند و ساده زیستی را انتخاب کند. “ساده زیستی” زمانی ارزشمند است که “انتخاب” باشد، و نه “اجبار”! هنر نیست که ساده زندگی کنیم چون “نداریم” و نمی توانیم بهتر زندگی کنیم. چه بسا کسانی که از نداری شعار ساده زیستی می دهند، با رسیدن به درجات بالاتر سیاسی و قدرت گرفتن در ساختار حکومت، فکر و ذکرشان معطوف به رونق اقتصادی و بقول معروف “بستن بار خود” باشد! این یک تهدید جدی است و انقلابیون اگر با طی یک مسیر مشروع و سالم، زیربنای اقتصادی خود را تقویت نکنند، در آینده شاهد کمرنگ شدن آرمانخواهی و پررنگ شدن دغدغه های معیشتی و اقتصادی خواهند بود.

تقویت بنیان های اقتصادی همان کاری است که برخی از چهره های شاخص اصلاح طلب طی هشت سال دوری از قدرت انجام دادند و الحمدلله آنچنان در این راه موفق بوده اند که اکنون “توپ” هم تکانشان نمی دهد! این یک تصمیم درست است و دوری از قدرت، بهترین فرصت برای استحکام زیربنای اقتصادی است و فرصتی است برای قطع وابستگی جریان حزب الله به شیرهای نفت و بودجه بیت المال.

- شکوفایی فرهنگی؛ ثمره ی رونق اقتصادی

در شرایطی که وضعیت اقتصادی جریان حزب الهی تا حدودی ترمیم یافته باشد، شکوفایی فرهنگی نیز رخ خواهد داد. دوستان انقلابی باید بخوبی تجربه سالهای گذشته را در ذهن داشته باشند. فعالیت فرهنگی متکی بر شیر نفت، فعالیتی ابتر و بی سرانجام است. وابستگی اقتصادی فعالان فرهنگی انقلاب اسلامی به بودجه و امکانات فلان ارگان و بهمان دستگاه، سرانجام منجر به وابستگی سیاسی و بروکراتیک خواهد شد. فعالیت فرهنگی زمانی تاثیرگذار است که برآمده از دغدغه های فرهنگی اشخاص باشد. کار فرهنگی “سفارشی” نیست. اینکه فلان نهاد وابسته به پول بیت المال، بودجه کلانی در اختیار یک عده بگذارد تا دور هم بنشینند و کار فرهنگی بکنند صرفا بدرد گزارش کار و بیلان کاری آن نهاد می خورد. و الا ناکارآمدی این روش در اداره فرهنگ مملکت، بوضوح قابل مشاهده است. کافی است مدیر نهاد پشتیبان تغییر کند و مدیر جدید بخواهد بودجه اش را به جای دیگری تخصیص دهد یا مشکلی در بودجه آن نهاد بوجود بیاید یا مسائلی از این دست؛ در این صورت، اولین قربانیان اشخاصی هستند که در اقدامات فرهنگی خود وابسته به آن نهاد هستند. یافتن نشریات و سایت ها و مراکز فرهنگی که بدلیل قطع حمایت مالی به گل نشسته اند (و این روزها بر تعدادشان افزوده می شود) چندان دشوار نیست.

غنای اقتصادیِ اشخاص دغدغه مند و متخصص در زمینه های فرهنگی، به آرامی منجر به شکوفایی فرهنگی می شود. اشخاص برای خدمت به فرهنگ کشور، باید از جیب خودشان مایه بگذارند و کار را پیش ببرند، نه اینکه چشمشان به پول نفت باشد و از بالا و پایین شدن بودجه کشور، خروجی سایت و رسانه ی متبوعشان تاثیر بپذیرد.

حکایت رسانه ها و سایت هایی که در سال های گذشته بخاطر وابستگی اقتصادی، مبدل به بازوی رسانه ای فلان دستگاه و قوه و ارگان شده اند حکایت غم انگیزی است. آنهم در شرایطی که فلان سایت، کار خود را با مجموعه ای از بهترین آرمان ها و برنامه ها و اشخاص دلسوز و دغدغه مند آغاز کرده اما حالا، تبدیل به یک ماشین پروپاگاندای مدافع فلان دستگاه شده و دغدغه های آغازین خود را به فراموشی سپرده است.

- گذار از انقلابی گریِ شعارگونه به انقلابی گریِ کارآمد و پیش رو

 یکی از اشتباهات اساسی جریان انقلابی و عدالتخواه در سالهای گذشته، غفلت از کارآمدی و توانمندی این جریان در مدیریت کشور بود. این اشتباه در جریان انتخابات اخیر به اوج رسید و کسانی پرچمدار گفتمان عدالتخواهانه شدند که در توانمندی اجرایی و کارآمدی، کمترین مقبولیت را در میان مردم داشتند. عملکرد هشت سال گذشته ی عدالتخواهان، کارآمدی را به مطالبه جدی مردم تبدیل کرده و متاسفانه این جریان، برنامه ای برای اثبات کارآمدی خود نداشته است.

انقلابیون برای آینده باید در ارتقای توان مدیریتی و اجرایی و کارآمدی خود اندیشه کنند. فراموش نکنیم که اشرافیت برای بازگشت به قدرت و جلب نظر مردم، راهی جز تاکید بر کارآمدی خود ندارد و اگر انقلابیون بتوانند خود را “کارآمد” نشان دهند، شکست “عملگرایان بدون آرمان” حتمی است.

اثبات کارآمدی و توانمندی جریان اصیل انقلابی، آنقدر که در لفظ ساده است در عمل نیست. کارآمدی را نمی توان به راحتی به مردم اثبات کرد؛ آنهم مردمی که عمیقا با شعور و فهمیده اند و حالا دیگر کسی نمی تواند با شعار آنها را “فریب” دهد. کارآمدی پشتوانه عمیق تئوریک می خواهد و مستلزم تعیین مسیر دقیق و برنامه محور است. با این اوصاف، دوری از قدرت و سبک شدن بار مسئولیت جریان عدالتخواه و حزب اللهی، فرصت مناسبی است تا به این مسائل فکر کند و فاصله شعار عدالتخواهی را با کارآمدی عدالتخواهانه کاهش دهد.

*****

بر خلاف برخی تصورات، جریان عدالتخواه و حزب اللهی و انقلابی (یا هر عنوان و برچسب دیگری) به هیچ عنوان نادیده گرفتنی نیست. گرچه در گردش قدرت سیاسی، اینبار موسم شکست آرمانخواهان فرارسیده اما، عدالتخواهان همانطور که با اشتباهاتشان، اسباب شکست خود را فراهم آوردند، می توانند با برنامه ریزی درست و منسجم، مجددا قدرت اجرایی کشور را در دست بگیرند. جریان حزب الله باید بتواند تهدیدها را به فرصت تبدیل کند و با خوش بینی عاقلانه، به آینده فکر کند.

شخصا معتقدم عقب گرد برخی از مردم و مسئولان به دوران مدیریت کارآمد اریستوکراتها، کاملا موقتی و زودگذر است و عدالتخواهان، اینبار با برنامه تر و قوی تر از گذشته، آینده را بدست خواهند گرفت…

پست های مرتبط

  • پست مرتبط وجود ندارد
]]>
http://rouzegar.ir/?feed=rss2&p=508 5
به چه کسی رای نمی دهم؟ Û²/ حسن روحانی http://rouzegar.ir/?p=502 http://rouzegar.ir/?p=502#comments Tue, 11 Jun 2013 14:23:21 +0000 Rouzegar http://rouzegar.ir/?p=502 از سری مطالب”به چه کسی رای نمی دهم”،اینبار دلایلم رابرای رای ندادن به حسن روحانی ذکر کرده ام.

لازم به ذکر است که به غیر از آنچه در ادامه می خوانید، نکاتی درباره زندگی شخصی و خانوادگی روحانی (و برخی از اطرافیان و بستگانش) وجود دارد که برای پرهیز از شخصی شدن استدلال هایم، از کنار آنها خواهم گذشت.

از اصولگرایی تا اصلاح طلبی، از اصلاح طلبی تا فرصت طلبی

حسن روحانی پنج دوره نماینده مجلس شورای اسلامی، و دو دوره نماینده مجلس خبرگان بوده است. وی هربار که در انتخاباتی کاندیدا شده، در لیست اصولگرایان (اعم از جامعه روحانیت و سایر تشکل های جناح راست) قرار داشته و حتی برای یکبار، کاندیدای اختصاصی اصلاح طلبان (جناح چپ) نبوده است!

روحانی با وجود سابقه تعلق خاطر به جناح راست، در انتخابات آتی خود را در اوج اصلاح طلبی می بیند؛ به حمایت هاشمی و خاتمی و سایر اصلاح طلبان دلگرم است و از هر فرصتی برای بیان تندترین شعارها و ایده های اصلاح طلبانه استفاده می کند. باور کردن چنین چرخشی در مواضع شخصیتی با این ریشه اصولگرایانه و دست راستی، برای من دشوار است. روحانی نمی تواند به یکباره از آنهمه سابقه اصولگرایی به اصلاح طلبی رسیده باشد.

رویکرد روحانی در این انتخابات، بیش از آنکه اصلاح طلبانه باشد، فرصت طلبانه است. او بخوبی می داند که در جنبش اصلاحات یک “خلاء” استراتژیک وجود دارد و با توجه به اینکه آنها هرگز نخواهند توانست از فرصت بازگشت به قدرت دل بکنند، و با توجه به اینکه شخصی مثل عارف رای چندانی در میان مردم ندارد (و برای همین از صحنه کنار رفته)، لذا از این فرصت استفاده کرده و خود را به خاتمی و سایر اصلاح طلبان نزدیک می نماید.

کسی که در جبهه و جنگ آنهمه سابقه مدیریتی داشته، و در حوادثی نظیر Û±Û¸ تیر، تندترین مواضع را بر علیه آشوبگران اصلاح طلب اتخاذ کرده، حالا یک خط درمیان فریاد می زند که “سرهنگ” نیست و حقوق دان است! خود را شهسوار آزادی و آزادگی خوانده و حرف از “اشتی با دنیا” می زند.

روحانی به خوبی متوجه شده که بدنه اصلاح طلبان، هیچگاه در بند “آرشیو” نبوده و به سادگی از گذشته و سوابق اشخاص می گذرند. او فهمیده که قاطبه اصلاح طلبان، ثبات چندانی در مواضع خود ندارند و بیش از آنکه به تحلیل و تفکر شخصی خود احترام بگذارند، چشمشان به موضع گیری رهبرانشان است. او فهمیده که “تحریم” و “تقلب” و اینهمه سر و صدای اصلاح طلبان پیرامون مخدوش بودن انتخابات در ایران، کف روی آب است و کافی است خاتمی و هاشمی موضعی بگیرند تا به یکباره، همه به آینده انتخابات امیدوار شوند!

از تکنوکراسی تا آریستوکراسی

“تکنو کرات” یکی از واژه هایی است که در این انتخابات مورد استفاده بسیاری از فعالان سیاسی بوده است. حامیان برخی از کاندیداها، رقبا را با این واژه تفسیر کرده و به آنها ایراد گرفته اند.

نمی دانم تا چه اندازه می توان از لفظ “تکنوکرات” برای توصیف حسن روحانی استفاده کرد. اما چیزی که از آن اطمینان دارم، آنست که روحانی و اطرافیانش، بیش از آنکه تکنو کرات باشند، “آریستوکرات” هستند.

یک نگاه اجمالی به حلقه اصلی اطرافیان روحانی در ۱۶ سال دبیری شورای امنیت، بخوبی مبین این مدعاست. شخص حسن روحانی و اطرافیان وی نظیر حسین موسویان، سیروس ناصری، حسین فریدون (برادر روحانی) و حتی محمود واعظی، جملگی از سرمایه داران قدیمی بالانشین بوده اند و سطح زندگی هیچکدامشان حتی مانند طبقات عادی و متوسط جامعه هم نیست.

روحانی و اطرافیانش هیچگاه در میان مردم عادی نبوده اند. اگر کسی فقط یک عکس یا فیلم یا سند از حضور روحانی در میان محرومین و اقشار پایین دست جامعه (البته نه در ایام انتخابات! بلکه در سالهای اخیر) به من نشان دهد، من همه این حرفها را پس می گیرم.

مردم ایران، هم در سال Û¸Û´ و هم در سال ۸۸، واکنش سختی به آریستوکراسی و اشرافیت مسئولان نشان دادند. مردم ثابت کرده اند که خاک کف پوتین رزمندگان دفاع مقدس را محترم تر و ارزشمند تر از فلان مدرک لیسانس و دکترا از فلان دانشگاه پرطمطراق غربی می دانند. جای بسی تعجب است که بعد از این سالها، مجددا یک عده دل به مدیریت اشراف و آریستوکرات ها بسته اند؛ آنهم در شرایطی که این عزیزان، همواره منتشان بر سر مردم است و جملگی برای “نجات” کشور آمده اند!

حرکت به جلو یا بازگشت به گذشته؟

در بین اشارات مقام معظم رهبری در خصوص انتخابات آتی، جذاب ترین و مهم ترین فرمایش ایشان از نظر من، لزوم حرکت به جلو و نفی عقب گرد جمهوری اسلامی است. جمهوری اسلامی عرصه آزمون و خطا و عقب گرد نیست و وقتی مردم، از رفتارهایی نظیر اشرافیت و دیوانسالاری عبور کرده اند، بازگشت به گذشته یک اشتباه استراتژیک خواهد بود.

وقتی علی اکبر ترکان در مستند انتخاباتی روحانی، صراحتا می گوید که رئیس جمهور بعدی باید “درجا” بدهد تا هر کس در جای خود قرار بگیرد، این بدان معناست که از نظر روحانی، او و اطرافیان کهنه کار و تاریخ گذشته اش، تنها مدیران لایق جمهوری اسلامی هستند و هر کس بعد از آنها آمده شایسته مدیریت و تصدی پست ها نبوده و باید جای خود را به مدیران گذشته بدهد!

فارغ از اینکه مدیران دولت های سازندگی و اصلاحات تا چه میزان شایسته بوده اند و در چارچوب ارزشهای انقلاب اسلامی فعالیت نموده اند، هجوم اتوبوسی آنها به دولت آینده، جلوه ای از “بازگشت به عقب” در نظام جمهوری اسلامی خواهد بود.

اکبر ترکان تا کی باید در این کشور وزیر باشد؟ محمدرضا نعمت زاده چطور؟ آیا چنانچه روحانی رئیس جمهور شود، مجددا موسویان و ناصری مسئول پیگیری پرونده هسته ای می شوند؟

ریشه این عقب گردها و درجا زدن ها فقط یک چیز است. اردوگاه اصلاحات و سازندگی، در تمام این سالها قادر به تربیت نیروهای جدید و شایسته نبوده و تمام تکیه آنها بر مدیران سنتی، کهن سال و تاریخ گذشته شان است. اگر خدای متعال صد سال دیگر به هاشمی و خاتمی عمر بدهد، در هر انتخاباتی که در صد سال آینده برگزار می شود، این دو نفر گزینه های اصلی اصلاح طلبان خواهد بود؛ چرا که آنها نتوانسته اند چهره های مقبول و جدیدی به جامعه معرفی کنند.

نتیجه این فرآینده آن است که صحنه گردان کمپین حسن روحانی به عنوان کاندیدای اصلی اصلاح طلبان، مدیران قدیمی اصلاحات و سازندگی هستند و تعداد چهره های جدید و کم سن و سال تر در این جبهه، به تعداد انگشتان دو دست هم نمی رسد.

ریاست جمهوری حسن روحانی یک عقب گرد آشکار است؛ عقب گردی که به لطف اشکالات ساختاری جمهوری اسلامی، شانس به قدرت رسیدن پیدا کرده است. پیش بینی من این است که مردم ایران، روی خوشی به بازگشت به گذشته نشان نخواهند داد.

پست های مرتبط

  • پست مرتبط وجود ندارد
]]>
http://rouzegar.ir/?feed=rss2&p=502 4
به چه کسی رای نمی دهم ؟ ۱/ سعید جلیلی http://rouzegar.ir/?p=494 http://rouzegar.ir/?p=494#comments Sun, 09 Jun 2013 05:58:02 +0000 Rouzegar http://rouzegar.ir/?p=494 همانطور که قبلا گفته بودم؛ در این چند روز باقیمانده تا انتخابات، چهار مطلب درباره چهار کاندیدای اصلی انتخابات خواهم نوشت؛ سه مطلب اول درباره سه کاندیدایی است که قطعا به آنها رای نخواهم داد. و آخرین مطلب هم درباره کاندیدایی است که به وی رای خواهم داد.

***********

“در جلسه‌ای هم که لنکرانی با آقای جلیلی داشت، آقای جلیلی چیزهایی به آقای لنکرانی گفتند و همه بر روی آقای لنکرانی توافق کردند و بر اساس این توافق قرار شد لنکرانی به صحنه بیاید.” این روایتی است که دبیر کل جبهه پایداری حدود یک ماه قبل، از جلسه سعید جلیلی و باقر لنکرانی بیان کرده بود. در همان ایام یکی از حامیان جبهه پایداری در صفحه خود در گوگل پلاس با درج عکسی از جلیلی و لنکرانی نوشت: تقوای سیاسی یعنی اینکه همچنان بعد از این همه درخواست مردمی و نامه دانشجویان و … احساس تکلیف نکنی و در جلسه دو نفره با هم نیز، به جای چانه زنی و اینکه من باید بیایم، هر کدام استدلال کنند تو اصلح هستی!

خلاصه بعد از اینهمه جلسه و استدلال و اصلح و صالح و مصلح نمایی این عزیزان، سعید جلیلی در نهایت احساس تکلیف کرد و در نیمروز پایانی مهلت ثبت نام کاندیداها در وزارت کشور حاضر شد و ثبت نام کرد. او با این کار هم یک ضربه اساسی به جبهه پایداری و شخص آیت الله مصباح زد، و هم بازی انتخابات را پیچیده تر از قبل نمود. جبهه پایداری با ثبت نام جلیلی حاضر به پس گرفتن حمایت خود از لنکرانی نشد و تنها با اطمینان از رد صلاحیت لنکرانی و انصراف وی، و بعد از گذشت چند روز حمایت رسمی خود را از جلیلی اعلام کرد.

این سبک بازی دادن جریان ها و ورود به انتخابات، به تنهایی برای رد یک کاندیدا کافی است. اما من قصد ندارم تشخیص خود در عدم شایستگی جلیلی برای تصدی پست ریاست جمهوری را به این مسئله محدود کنم. بویژه برای اگاهی کسانی که جلیلی را “هندوانه دربسته” دانسته و سهوا یا عمدا، به آرامی از کنار سوابق کاری وی در شورای عالی امنیت ملی می گذرند، بررسی سوابق جلیلی ضروری می نماید. لذا در این نوشته، به چند نمونه از عملکرد جلیلی در سالهای تصدی شورای عالی امنیت ملی می پردازم. ذکر این نکته ضروری است که شورای عالی امنیت ملی مساوی سعید جلیلی نیست و در مصوبات، اعضای شورای نیز تاثیرگذارند. اما در بسیاری از موارد (که شورا برای اعمال نظر نیازی به مصوبه نداشته باشد) دبیر شورا مسئول اصلی بوده و شایسته ترین فرد برای پاسخگویی درخصوص عملکرد شورای عالی امنیت ملی است.

-          انتخابات ۸۸

وقایع بعد از انتخابات سال ۸۸ را می توان عمیق ترین چالش امنیتی نظام در دو دهه اخیر دانست. فارغ از اینکه چه عواملی در شکل گیری این فتنه پرهزینه نقش داشتند، مدیریت فضای امنیتی کشور در هشت ماه بعد از انتخابات با پرسش های جدی روبروست. شورای امنیت تحت زعامت دکتر جلیلی، اولا تصویر درستی از التهاب جامعه و اعتراضات احتمالی نداشت؛ ثانیا، در مواجهه با هزینه ها و عواقب این بلای عظیم، ناکارآمد و خنثی عمل کرد.

ارگانی که مسئول تامین امنیت ملی بود، نتوانست فضای تبلیغاتی و امنیتی کشور را به درستی مدیریت کند. هشت ماه زمان زیادی برای خاموش کردن آتش چنین فتنه ای بود.

در حالی که در نهایت، فتنه ۸۸ نه با مدیریت مسئولان امر، بلکه بدست مردم انقلابی خاموش شد، مسئولان محترم باید توضیح دهند که چگونه نتوانستند از بوجود آمدن آنهمه هزینه برای نظام جمهوری اسلامی، آنهم درپی برگزاری انتخاباتی با آن عظمت تاریخ ساز جلوگیری کنند؟

-          حمله به سفارت انگلستان

“واقعیت این است که بسیاری از دانشجویان با توجه به نوع مواجهه نیروی انتظامی و شرایطی که ایجاد شده بود گمان می‏کردند ورود به سفارت اساساً هماهنگ شده است. من شاید نفرم سی‏ام یا چهلم بودم که از بالای در وارد سفارت شدم بدون اینکه کوچکترین زخم یا جراحتی بردارم. قبل از من تعداد سی، چهل نفر وارد شده بودند و اتفاقا همان‏ها که قبلا وارد شده بودند عکس ملکه را دست من دادند. من در تجمعات قبل از این اساساً با نیروی انتظامی کوچکترین درگیری هم پیدا نمی‏کردم. شما به فیلمی که از آن روز روی اینترنت هم موجود است، مراجعه کنید. برای دقایقی متمادی بالای درب سفارت هستم بدون اینکه کسی کاری داشته باشد! مجموع فضای آن روز جلوی درب سفارت با توجه به برخوردهای قبلی نیروی انتظامی جلوی درب سفارت‏ها برای ما این تلقی را ایجاد کرده بود که قصه هماهنگ شده است و ما اساساً انتظار اینکه شورای عالی امنیت ملی مسئله تسخیر را نپذیرفته باشد، نداشتیم. جالب اینکه مطابق نقل قول‏هایی که بعداً شنیده شد برخی در دستگاه‏های مختلف هم گمان می‏کردند قصه هماهنگ شده است…” اینها بخشی از اظهارات محمد مهدی تهرانی (از مسئولان سابق بسیج دانشجویی) است که Û¹ ماه بعد از حمله به سفارت انگلستان در وبلاگ خود منتشر کرده است.

حتی اگر مسئول سابق بسیج دانشجویی هیچکدام از این حرفها را بیان نکرده بود، عقل سلیم حکم می کرد که چنین اقدام مهمی با این ابعاد و کیفیت، نمی توانسته بدون “هماهنگی” با ارگان های مسئول در امنیت ملی انجام شده باشد. وقتی نیروی انتظامی و بسیج و فلان نماینده مجلس و فلان مسئول دولتی و غیر دولتی، همه دست به چانه نشسته اند تا یک عده “بدون اینکه کوچکترین زخم یا جراحتی بردارند”، با خیال آسوده وارد سفارت شوند و آن اتفاقات ناگوار رقم بخورد و هزینه های گزافی از جیب ملت و نظام پرداخته شود، چطور ممکن است بالاترین نهاد امنیتی کشور در جریان این حادثه نبوده باشد؟!

کسانی که با مکانیزم این قبیل تجمعات و اقداماتی که از سوی سازمان هایی مانند بسیج دانشجویی انجام می شود آشنایی دارند، می دانند که عزیزان شرکت کننده در تجمعات، عمدتا با هماهنگی و چراغ سبز چه کسانی وارد عمل می شوند! با این حال، حتی اگر نقش آفرینی مستقیم شورای عالی امنیت ملی در مسئله حمله به سفارت انگلستان را نادیده بگیریم، دبیر محترم شورا بخاطر واکنش کند نیروی انتظامی و سایر نهادهای امنیتی به این اتفاق ناگوار، یک توضیح اساسی به ملت ایران بدهکار است.

-          پرونده هسته ای

از لحاظ محتوایی، تردیدی وجود ندارد که حقوق هسته ای ایران می بایست تحت هر شرایط و مذاکره ای حفظ شود. فکر نمی کنم که در بین منتقدان داخلی عملکرد دبیر شورای عالی امنیت ملی (بعنوان مذاکره کننده ارشد در پرونده هسته ای) اختلافی در لزوم حفظ حقوق هسته ای ایران وجود داشته باشد. ملت ایران به کسی اجازه نداده که از حقوق استراتژیک ملت، کوتاه بیاید.

اما از لحاظ شکلی، ایرادات جدی به عملکرد دکتر جلیلی وارد است. همه ما می دانیم که در پی چندین و چند دور مذاکره، هیچ توافقی با قدرت های مخالف حق هسته ای ایران حاصل نشده است. من همه تقصیرها در دست نیافتن به این توافق را متوجه دکتر جلیلی نمی دانم. اما این سئوال برایم وجود دارد که اگر قرار نیست ما به توافقی برسیم، پس چرا اینهمه مذاکره می کنیم؟! هر بار که آقایان شال و کلاه می کنند و عازم مذاکره می شوند و بعد دست خالی بر می گردند، شوک و التهاب قابل توجهی به بازار و اقتصاد ایران وارد می شود. مذاکره در این شرایط چه نفعی برای ملت ایران و پیشبرد برنامه صلح آمیز هسته ای دارد؟ اینکه در پایان هر دور مذاکره، کاترین اشتون آن را با زبان بی زبانی “بی فایده” می خواند و دکتر جلیلی و همکارانش آن را “مثبت و سازنده” می خوانند به چه معناست؟

هیچ مذاکره ای در دنیا بدون دادن و گرفتن امتیاز به نتیجه نمی رسد. کسی که مذاکره می کند، باید بداند که باید امتیازی بدهد و امتیازی بگیرد. هنر مذاکره کننده آن است که با دادن حداقل امتیاز، حداکثر امتیازات را از طرف مقابل بگیرد. اگر امتیازی برای ارائه و چانه زدن وجود ندارد، نشستن پای میز مذاکره به چه معناست؟ و اگر امتیاز قابل بحثی وجود دارد (مانند غنی سازی بیست درصد در خاک ایران)، مذاکره کننده ارشد ما باید پاسخ دهد که چرا از قدرت چانه زنی و اقناع طرف مقابل استفاده نکرده تا با معامله بر سر این امتیاز، به نتیجه ای برسد؟

من با این قسمت از صحبت های دکتر ولایتی در مناظره سیاسی کاندیداها موافقم که اگر مذاکره کنندگان ما، مذاکره را با “اعلام مواضع” اشتباه گرفته باشند، نتیجه ای حاصل نخواهد شد. هنر نیست که یک عده هر بار پای میز مذاکره بنشینند و تنها مواضع کشور را در خصوص مسئله هسته ای بیان کنند. مذاکره جای روخوانی و حفظ خوانی نیست؛ جای چانه زنی و امتیاز دادن و امتیاز گرفتن است.

فن بیان، سخنوری، قدرت تحلیل بالا و زیرکی و رندی دیپلماتیک، از اصول اولیه مذاکره هستند. حرف زدن با غربی ها (آنهم نمایندگان کشورهای قدرتمند زیاده خواه) کار ساده ای نیست. با نمایش ناامید کننده ای که دکتر جلیلی در همین یک ماه منتهی به انتخابات داشته، می توان حدس زد که کیفیت مذاکرات صورت گرفته از سوی ایشان به چه صورت بوده است! حتی بدون توجه به این مسئله، کیفیت مصاحبه های مطبوعاتی دکتر جلیلی، بعد از هر دور مذاکره به شدت ناامید کننده و نازل است. دبیر محترم شورای عالی امنیت ملی باید بداند که گفتگو با خبرنگاران خارجی با تریبون نماز جمعه متفاوت است. استخدام کلمات و شکل پاسخ گویی به سئوالات از سوی ایشان، بیشتر به یک جلسه دانشجویی می ماند تا گفتگو با خبرنگاران کارکشته خارجی!

-          دخالت در امور رسانه ها

فکر نمی کنم شخصی آشنا با رسانه های سمعی و بصری باشد، اما از عملکرد رسانه ملی رضایت داشته باشد. من شخصا بارها و بارها در محیط های مختلف مجازی و حقیقی، به نقد جدی عملکرد صدا و سیما پرداخته ام. مخصوصا در بحث های سیاسی، صدا و سیما یک رسانه عقیم، بی خاصیت، خنثی و عقب افتاده است. رسانه ملی با بیش از چهل هزار نیرو، حریف شبکه ای چون بی بی سی فارسی با کمتر از یک درصد این تعداد پرسنل نمی شود. فضای رسانه ای در حوزه سیاست (و کمابیش در سایر حوزه ها) کاملا از دست صدا و سیما خارج شده و رسانه ملی توانی برای تاثیرگذاری بر نخبگان جامعه ندارد.

اما نمی توان همه تقصیر ها را بر گردن رسانه ملی انداخت. در مقاطع مختلف دخالتهای گاه و بیگاه نهادهای امنیتی، باعث از رونق افتادن و خاموش شدن چراغ برخی از برنامه های صدا و سیما شده است. ضمن اینکه پوشش صدا و سیما از اتفاقاتی مانند انقلابهای منطقه و بیداری اسلامی،تقریبا با هماهنگی کامل و اعمال نظر شورای عالی امنیت ملی بوده است.

دبیر محترم شورای امنیت باید پاسخگو باشد که عملکرد صدا و سیما، تحت نظر شورای امنیت، در خصوص پوشش انقلاب های منطقه به چه صورت بوده است؟ آیا صدا و سیما توانسته افکار عمومی را در خصوص حمایت بحق و بجای جمهوری اسلامی ایران از دولت سوریه قانع کند؟

سری اول برنامه دیروز امروز فردا چرا و با دستور چه نهادی به تعطیلی انجامید؟ آنهم درست بعد از پخش برنامه ای درخصوص رئیس دفتر سابق رییس جمهور! مجری آن برنامه (که از طنز روزگار، الان در کمپین دبیر محترم شورای امنیت فعالیت می کند!)، چرا برکنار شد؟ آیا رفاقت مسئول سابق بخش رسانه ای شورای عالی امنیت ملی(و سفیر فعلی ایران در افغانستان) با مشاور ارشد رئیس جمهور در خانه نشین شدن آن مجری دخیل بوده است؟!

این قصه تنها به صدا و سیما ختم نمی شود. سرنخ بسیاری از دخالت ها و برخوردها با مطبوعات و سایر رسانه های جمعی را باید در جای دیگری، غیر از نهادهای مستقیما مسئول در امور رسانه ها دید.

-          فضای امنیتی در دانشگاهها

بسته بودن فضای سیاسی در دانشگاهها اتفاق جدیدی نیست. در طول دهه های بعد از انقلاب، بجز چند مقطع محدود و مشخص، وضعیت سیاسی دانشگاهها با آن فضای ایده آلی که در شان انقلاب اسلامی است فاصله داشته است. البته عوامل متعددی در شکل گیری این فضای بسته دخیل بوده اند. مسئولان ترسو و بی برنامه دانشگاه ها، در کنار برخی از دانشجویان تندرو و رادیکال، در بسته شدن فضای دانشگاهها موثر بوده اند.

اما در کنار این عوامل، بخشنامه ها و کنترل بی قاعده برخی از ارگانها بر دانشگاهها نیز موجب امنیتی شدن فضا شده است. این مسئله بویژه در سالهای اخیر از عوامل مهم شکل گیری فضای امنیتی در دانشگاههای کشور بوده است.

جای بسی تعجب است که با وجود این فضای سوت و کور و آزاردهنده، معاون دبیر شورای عالی امنیت ملی، فضای دانشگاههای کشور را “بسیار با نشاط” می خواند و وجود اختناق و سرخوردگی در میان دانشجویان را انکار می کند! هیچ کس پاسخگو نیست که چرا و با سنگ اندازی کدام شخص و نهاد و ارگان، کرسی های آزاد اندیشی، علیرغم تاکیدات مکرر مقام معظم رهبری در دانشگاه ها رونق نگرفته اند؟!

در این شرایط، چندان عجیب نیست که وزارت علوم، بنا به مصوبه شورای امنیت، کلیه دانشگاهها را ملزم به برگزاری امتحانات، دو هفته زودتر از موعد مقرر کرده باشد و تصمیم سازان محترم، از ترس درگرفتن شور انتخاباتی در دانشگاهها، ترم دانشگاهی را دو هفته کوتاه کنند!

************

این چند مورد فقط بخشی از انتقاداتی است که به عملکرد دبیر محترم شورای عالی امنیت ملی وارد است. مباحث مهم دیگری در خصوص سابقه کاری دکتر جلیلی در وزارت امور خارجه وجود دارد که چون ممکن است رنگ و بوی تخریب بگیرد، و من قصد ندارم از چارچوب نقد به وادی تخریب بیفتم از آن می گذرم.

با این حال، عملکرد ضعیف دبیر محترم شورای عالی امنیت ملی و سابقه نامطلوب ایشان، در کنار نداشتن برنامه، تیم مشخص و ورزیده، کاریزمای مورد نیاز یک رئیس جمهور و سابقه مدیریت اجرایی (و نه امنیتی)، از دلایل دیگری است که باعث می شود رای دادن به دکتر جلیلی جزو گزینه های من نباشد. کسی که می خواهد رئیس جمهور شود، نمی تواند ضعف های راهبردی و بی برنامگی و نداشتن تیم و سابقه قابل توجه و کارآمد را با واژه سازی و گفتمان بازی رفو کند.

ضمنا، همانطور که قبل از این نوشتم، عدم موضع گیری شفاف و صریح دکتر جلیلی درباره دولت (شخص رئیس جمهور و اسفندیار رحیم مشایی) و زبل بازی کمپین ایشان در سکوت و حرف نزدن از جریان انحرافی (بقول انحراف یابان قهار فراماسون شناس)، از دلایل دیگر رای ندادن به دکتر جلیلی هستند. کار زشتی است که عزیزان هم بدنبال رای دولتی ها باشند، و هم بطور همزمان زیر علم انحراف یابان و ماسون شناسان و قله های رفیع بصیرت سینه بزنند!

پست های مرتبط

  • پست مرتبط وجود ندارد
]]>
http://rouzegar.ir/?feed=rss2&p=494 10
“جریان انحرافی”؛ بازاری که کساد شد http://rouzegar.ir/?p=490 http://rouzegar.ir/?p=490#comments Sat, 01 Jun 2013 08:12:28 +0000 Rouzegar http://rouzegar.ir/?p=490 همین چند ماه پیش، یک زمانی بود که هر سایت و روزنامه ای را که باز می کردی، یک گوشه ای خبر از خطر “جریان انحرافی” داده بود. دانه به دانه تحلیلگران و افشاگران عزیز، صبح و شب به جریان انحرافی می پرداختند و از “ابعاد پنهان” این جریان مخوف و خطرناک پرده بر می داشتند!

حالا چند صباحی است که سکه “جریان انحرافی” بی رونق شده؛ انحراف شناسان و منحرف یابان، دیگر علاقه ای به افشاگری پیرامون جریان انحرافی ندارند؛ همه جا حرف از انتخابات و نامزدها است و کسی، خبری از “راس فتنه انحرافی” نمی گیرد.

این بدان معنا نیست که بازی مخالفان دولت تمام شده باشد. بعضی از کاندیداها برای جلب رای بیشتر، به “حامیان دولت” فکر می کنند. این عزیزان و طرفدارانشان، یک چرخش الگوواره (Paradigm Shift) انجام داده اند و از پارادایم جریان انحرافی (با بار منفی) به پارادایم حامیان دولت (با بار مثبت انتخاباتی) رسیده اند!

کسانی که متناوبا، نفر اول و دوم دولت را فراماسونر، منحرف، عامل بیگانه، مرتبط با رمالان و جن گیران، ضد ولایت فقیه، طرفدار رابطه با آمریکا، انجمن حجتیه ای و… می خواندند، حالا زیر علم کاندیدایی جمع شده اند که هشت سال با تیم حاکم بر دولت کار کرده و در تمام این سال ها، حتی یک کلمه درباره انحراف و جریان انحرافی موضعی نگرفته است.

http://asredena.com/images/newspost_images/thumb_jalil_-_masbah.jpg

کاندیدای محترم این عزیزان، همین حالا هم از موضع گیری صریح پیرامون دولت و جریان بقول آنها “انحرافی” طفره می رود؛ حداکثر برادر جانش موضع گیری مختصری پیرامون “جریان انحرافی” داشته و پیوند با آنها را “تهمت سخیف” می خواند.

کاندیدای محترم، برای اینکه همزمان نظر حامیان و طرفداران دولت را بخود جلب کند، و در کنار آن حمایت انحراف شناسان و منحرف یاب ها را داشته باشد یک بازی سیاسی راه انداخته؛ نه این طرف را می زند و نه آن طرف را؛ نه کاندیدای دولت است، و نه مخالف دولت (و جریان انحرافی)؛ سکوت اختیار می کند تا هر دو طرف را داشته باشد.

اتفاقا بازی کردن در زمین سیاست کار بدی نیست. خاتمی هم در سالهای Û·Û¶ و Û¸Û° همین بازی را راه انداخت، از یک طرف بر روحانی و “سید” بودن خود تاکید می کرد تا رای بخشی از مذهبیون را به خود اختصاص دهد؛ از طرف دیگر بر آزادی و اصلاحات تاکید می کرد تا رای غربگراها را داشته باشد.

تفاوت جلیلی با خاتمی این است که نفر اول همواره حرف از گفتمان انقلاب اسلامی و تکلیف محوری و اسلام و انقلاب می زند. زمین بازی جلیلی، زمین مقدسات و اعتقادات این مردم است و وی در این زمین بازی، یک بازی غیراخلاقی و مزورانه براه انداخته است.

حالا کسی حرف از “جریان انحرافی” نمی زند. خطر بازگشت فراماسونری فراموش شده است. رئیس جمهور و اطرافیانش عامل انگلستان و اسرائیل نیستند. “حامیان دولت” مهم شده اند! رای ایشان مهم شده؛ مسکن مهر چقدر خوب است؛ یارانه ها چقدر خوبند؛ دولت چقدر خوب است؛ باید به محرومان پابرهنه حامی احمدی نژاد توجه کرد؛ باید رای حامیان دولت را جلب کرد.

حامیان انحراف یاب و “پایدار” کاندیدای مورد نظر، بیش از حد بروی فراموشی مردم حساب باز کرده اند. به خیالشان چند صباحی که بگذرد، مردم آنهمه سر و صدا و بی نزاکتی و شلوغی آنها درباره خطر جریان انحرافی را فراموش خواهند کرد. دوباره همه دور هم جمع خواهند شد و رای ها یک کاسه خواهند شد و کاندیدای عزیز خاکستری، رای جریانات سیاه و سفید را جلب خواهد کرد.

این خیال “خام” است…

پست های مرتبط

  • پست مرتبط وجود ندارد
]]>
http://rouzegar.ir/?feed=rss2&p=490 2
تلخ تر از زهر http://rouzegar.ir/?p=484 http://rouzegar.ir/?p=484#comments Tue, 21 May 2013 21:57:35 +0000 Rouzegar http://rouzegar.ir/?p=484 http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/12-11/18/14299-53219.jpg

برای من امشب یک شب تلخ و دردناک است. نه بخاطر رد صلاحیت رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام؛ و نه بخاطر غرولند آدمهای هزاررنگ و همیشه مدعی که منتشان از سر نظام و رهبری کم نمی شود؛

امشب شب به پایان رسیدن کسی است که می توانست حالاحالاها راهی را که شروع کرده ادامه دهد؛ کسی که می توانست به این زودی تمام نشود و به پشتوانه مردمش، آرمان ملت را جلو ببرد.

امشب شب تمام شدن کسی است که سالها و ماهها و روزها، جانانه دوید و کار کرد و کار کرد و کار کرد؛ از جان و مال و آبروی خود گذشت و گذاشت برای ملت؛ کسی که به “گفتمان انقلاب” روح تازه ای دمید و در مقاطع مختلف، دل مردم را شاد کرد.

امشب کسی تمام شد که در قلب بسیاری از مستضعفین این آب و خاک جا خوش کرده بود؛ کسی که به ده کوره ها و مناطق دورافتاده ای سر زد، که سالها از چشم مسئولان بدور مانده بودند؛ کسی که دلش را به پایتخت نشینی و سفرهای تفننی ماهی یکبار استانی خوش نکرد و دست آدمهای صغیر و کبیرش را گرفت و به این استان و آن شهر و فلان روستا و بهمان ده کشاند.

ولی هزاران افسوس که قهرمان قصه، تمام دستاوردها و اعتبار و حیثیت خود را برای “یک نفر” نابود کرد. او گذشته و حال و آینده اش را به پای “یک نفر” ریخت و بخاطر آن “یک نفر” به بسیاری از خیرخواهان و معتمدینش بی اعتنایی کرد.

کسی که می توانست سالهای سال با گفتمان خود قدرت را در دست داشته و کشور را پیش ببرد، بخاطر “یک نفر” همینجا در همین ایستگاه توقف کرد. او به همه چیز پشت پا زد، و سرمایه اعتماد انسان های مومن و متقی و وفادار را، بخاطر همان “یک نفر” بر باد داد.

تلخ است دیدن و شنیدن و گفتن از اینهمه بی تدبیری؛ گفتن از اینکه چرا همه چیز بخاطر “یک نفر” باید تمام می شد؟ آن هم اینجا؛ در این ایستگاه مهم و حساس!

تمام شد؛ محبوب قلبهای پابرهنگان و مستضعفین، بخاطر “یک نفر” تمام شد.

امشب را فراموش نمی کنم…

 

پست های مرتبط

  • پست مرتبط وجود ندارد
]]>
http://rouzegar.ir/?feed=rss2&p=484 1
به شعورمان توهین می کنند http://rouzegar.ir/?p=475 http://rouzegar.ir/?p=475#comments Sat, 11 May 2013 18:36:07 +0000 Rouzegar http://rouzegar.ir/?p=475 http://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/13920221180458344508624.jpg

مطلقا از اتفاقات این روزها در ستاد انتخابات وزارت کشور خوشحال نیستم. در این شور و اشتیاق ظاهری بوجود آمده ناشی از برهم خوردن معادلات، کوچکترین اثری از شعور متعارف سیاسی و حتی پایبندی به آموزه های دینی و اخلاقی دیده نمی شود؛ هرچه هست هوای نفس و قدرت طلبی و بی قاعدگی هست و لاغیر!

- اینکه برخی از کاندیداها تا روز آخر و لحظات آخر تکلیفشان با خود و هوادارانشان مشخص نیست، جدا از ریشه ها و دلایلش، مبین بی برنامگی و در لحظه تصمیم گرفتن کاندیداهاست. کاندیدایی که از مدتها قبل برنامه ریزی کرده و برای اداره کشور حرف برای گفتن داشته و به مشکلات “فکر” کرده، تکلیف آمدن و نیامدنش روشن است و نیم ساعت باقیمانده به مهلت ثبت نام، ناگهان احساس تکلیف نمی کند که در صحنه شرکت کند! از این منظر، بدون تردید آنهایی که از مدتها قبل کاندیداتوری خود را اعلام کرده اند شایستگی بیشتری برای انتخاب شدن دارند.

- حکایت کاندیداتوری اکثریت قریب به اتفاق نخبگان نامزد شده (مردم عادی که بماند!)، حکایت مفت بودن سنگ و گنجشک است. وقتی یک عالمه خبرنگار و رسانه منتظرند تا عکس و فیلم بگیرند و سر و صدایی برپا شود و نام فلان نامزد حتی برای لحظاتی کوتاه بر زبان ها جاری شود، چرا من کاندیدا نشوم؟! حداقلش این است که مردم من را در طراز ریاست جمهوری می بینند و سر زبان ها خواهم بود!

- کاندیداتوری آیت اله هاشمی رفسنجانی مسخره ترین اتفاق روز پایانی ثبت نام کاندیداها بود. از هر زاویه ای که به این مسئله نگاه می کنم، جز توهین به شعور مردم و به سخره گرفتن نظام چیز دیگری نمی بینم. این موضوع آنقدر زننده و زشت است که ترجیح می دهم در پست جداگانه ای به آن بپردازم.

- وضعیت کشور بگونه ای شده که هر کس از راه می رسد احساس می کند شایسته ریاست جمهوری بر مردم است. نمی دانم مقصر بوجود آمدن این وضعیت کیست، اما این مردم آنقدرها که بعضی فکر می کنند پیاده و کوته فکر نیستند که هر کسی لیاقت زعامت مدیریت اجرایی آنها را داشته باشد!

- از آنهمه آتش و دود و هزینه ای که بعد از انتخابات سال ۸۸ بر کشور تحمیل شد، هنوز چهار سال نگذشته است! خیلی زور دارد که آدمهای معترض در آن سال، حالا بدون آنکه به روی مبارک بیاورند مجددا راهی ستاد انتخابات شوند و برای نامزدی در انتخاباتی که با همان سازوکار چهارسال قبل و همان آدمها و همان شرایط برگزار می شود، ثبت نام کنند! انگار نه انگار که همین آدمها انتخابات ریاست جمهوری را قرین تقلب و خدعه و مخدوش می دانستند!

- وضعیتی که در این پنج روز شاهد آن بودیم (و احتمالا در روزهای آتی به اوج خواهد رسید) نه با منطق علم سیاست می خواند، و نه منطبق با آموزه های شرعی و اخلاقی است. سیاستگذاران و متفکران نظام باید یک فکری به حال این حالت شترگاوپلنگی فضای سیاسی کشور بکنند. یکجای کار می لنگد که آقایان نمی توانند بر شهوت قدرت طلبی و پست پرستی خود غلبه کنند و چپ و راست خودشان را برای انتخابات نامزد می کنند!

- شور بدون شعور آفت فضای سیاسی کشور است. هنر نیست که یک سری آدم دوره بیفتند و شور کاذب درست کنند و التهاب و هیجان به خورد مردم بدهند. مادامی که نتوانیم از این شور بی شعور عبور کنیم، برای نخبگان شاید، ولی برای مردم کلاهی از این نمد دوخته نخواهد شد.

- محمود احمدی نژاد… ترجیح می دهم سکوت کنم؛ آینده بسیار بدی را برای او و اصحابش پیش بینی می کنم. بدتر و سیاه تر از پیش بینی های گذشته… .

پست های مرتبط

  • پست مرتبط وجود ندارد
]]>
http://rouzegar.ir/?feed=rss2&p=475 1
بچه های پایین http://rouzegar.ir/?p=468 http://rouzegar.ir/?p=468#comments Fri, 12 Apr 2013 21:25:18 +0000 Rouzegar http://rouzegar.ir/?p=468 http://www.teribon.ir/base/img/2013/04/DSC_0782.jpg

حرف زدن از بچه های پایین چندان دشوار نیست. اصول مشترکی بر سرنوشتشان حاکم است. سال های سال است که بچه های پایین مسائل خود را داشته اند. بحث این دولت و آن دولت هم نیست. بحث یک مرام تاریخی لعنتی است. بحث از چشمانی است که در سده ها و سلسله های متوالی یاد گرفته که از بالا به بچه های این آب و خاک نگاه کند و میان فرزندان ملت، “بالا و پایین” بگذارد.

بچه های پایین همه جا پرونده دارند. حفاظت فلان، وزارت بهمان، دادگاه فلان، دادسرای بهمان، دفتر فلانجا، حراست بهمان جا، همه جا؛ همه جا؛ بچه های پایین همه جا گیرند، پرونده دارند؛ به راحتی احضار می شوند، به راحتی “خواسته” می شوند. با یک تلفن، برای “پاره ای توضیحات” دعوت می شوند؛ بچه های پایین “آقازاده” نیستند، که اگر گیر افتادند، با یک تلفن پدرجان مشکلشان حل شود! بچه های پایین باید دائم به این فکر کنند که غیر از خدای بزرگ پشتیبانی ندارند؛ خودشان هستند و خودشان.

بچه های پایین، مرد “هزینه” اند. داد می زنند؛ اشتباه می کنند؛ کتک می خورند؛ توبیخ می شوند؛ بر سر اعتقاداتشان هزینه های کلان می دهند. بچه های پایین تند و تیزند. ملاحظه کار نیستند. وقتی قلم روی کاغذ می لغزانند، چندان محاسبه سود و زیان شخصی نمی کنند. نقدشان، نظرشان، خواستنشان، نخواستنشان، همه چیزشان تند است.

بچه های پایین عاشق این انقلابند. پای عشقشان می ایستند. یک تار موی رهبرشان را با هزاران فرصت شغلی مناسب و دعوتنامه و چراغ سبز دشمنان حقیر این آب و خاک عوض نمی کنند. بچه های پایین نظامشان را دوست دارند. بخاطر همین است که اگر جایی احساس کنند که اشتباهی صورت گرفته، خودشان را سانسور نمی کنند. حتی اگر لحنشان تند و غلط هم باشد، حرفشان را می زنند. بچه های پایین می دانند که حرف نزدن برای این انقلاب، خطرناکتر از حرف غلط زدن است.

بچه های پایین پول آنچنانی ندارند. نه اینکه فقیر باشند، بلکه غصه جیبشان را نمی خورند. بخاطر شندرغاز مال بی ارزش دنیا آخرتشان را معامله نمی کنند. بر سر نظام و رهبرشان غر نمی زنند و تا آخرین نفس، پای عقایدشان می ایستند؛ حتی اگر پول گرفتن وکیل و پرداخت جریمه و سند برای گذاشتن وثیقه هم نداشته باشند.

بچه های پایین هم مثل همه آدمها اشتباه می کنند. با این تفاوت که اشتباهات بچه های پایین برایشان گرانتر تمام می شود. بچه های پایین را بخاطر اشتباهشان تنبیه که خیر، بلکه “نابود” می کنند. بچه های پایین برای “درس عبرت” شدن بهترین گزینه اند. می توان آنها را برای دیگران الگو قرار داد؛ حتی اگر به قیمت نابودی شان تمام شود.

بچه پایین یعنی کسی مثل مجتبی دانشطلب: ابتدا تبرئه می شود؛ بعد مورد غضب دادستانی قرار می گیرد و در کمال ناباوری میرود زندان! آنهم نه زندان اوین، بلکه رجایی شهر. اوین که جای بچه های پایین نیست؛ اپوزوسیون ژیگول دارد؛ آنهم با امکانات کامل؛ یک هفته در میان “اعتصاب غذا” دارد؛ خشک و تر. کلی کلاس دارد. بچه پایین را میفرستند رجایی شهر؛ میان یک مشت دزد و قاچاقچی. تا یاد بگیرد حرف اضافه نزند و قاطی بازی بزرگان نشود.

دانشطلب هم می توانست در اوین سوئیت اختصاصی داشته باشد؛ یا حتی زندان نیفتد. شرطش این بود که به جایی وصل باشد؛ زیر بلیت فلان دستگاه و بهمان نخبه انقلابی-نفتی باشد؛ دم پر فلان نماینده مجلس یا بهمان فرمانده باشد؛ خلاصه اینکه بچه پایین نباشد. دانشطلب کمی دیر فهمید که بازی سیاست در این مملکت، “چپ و راست” ندارد؛ بلکه “بالا و پایین” دارد. بچه های پایین بازنده اند؛ نابودند؛ عددی نیستند؛ حتی اگر حزب اللهی باشند؛ دغدغه فرهنگی داشته باشند و جلوی ضد انقلاب حقیر، سینه سپر کرده باشند.

بچه های پایین را کسی تشویق نمی کند؛ حتی اگر یک تنه جلوی امواج سهمگین تبلیغات دشمن بایستند؛ حتی اگر بخاطر رهبری و نظام انواع و اقسام فحش و ناسزا شنیده باشند؛ حتی اگر در سخت ترین برهه های زمانی، دل گرمی فعالان حزب اللهی فضای مجازی باشند. تشویق برای آن جنگ نرمی های هفت تومنی است که با فلان ارگان قرارداد کاری می بندند تا حرف انقلاب را بزنند!

بچه های پایین تشویق نمی شوند؛ اما سر وقتش حسابی تنبیه می شوند! آنها اگر بی چشمداشت جور آدمهای بظاهر انقلابی مفتخور بی خاصیت را بکشند، “انجام وظیفه” و “ادای دین” کرده اند؛ اما خدا نکند که در یک پست از صدها پست وبلاگی، خطا رفته باشند! حتی اگر انتقاد از رهبری هم قابل چشمداشت باشد، زبانم لال از نقد روسای قوا که نمی توان گذشت! چطور یک بچه پایین به خودش اجازه می دهد که به فلان رئیس بگوید که بالای چشمت ابروست؟ آنهم در مقطع حساس کنونی!

بچه های پایین ماندنی اند. سر آخر این کشور و این نظام را همین بچه ها جلو می برند. سر و صدا ندارند، اما اثر دارند. بودنشان یک اثر دارد. نبودنشان هم یک اثر دیگر. بگیر و ببند هرگز ترمز بچه های پایین نخواهد شد. آنها که با خدای خود معامله می کنند، محال است که در یاس و ناامیدی حاصل از این برخوردها گیر کنند.

سرنوشت این مملکت با فتنه ها و توطئه های پی در پی گره خورده است. راه آزادی و آزادگی آنقدر سنگلاخ دارد که رخ دادن فتنه در آینده، بعید از ذهن نباشد. با این حال، باز هم این بچه های پایین هستند که پای این انقلاب خواهند ایستاد. فساد و تبعیض و فقر دردش کمتر از زندان نیست؛ بچه های پایین اگر از این امتحانات سربلند بیرون آمده اند، دیوار زندان هم نخواهد توانست سد راه آرمانخواهی و عدالت طلبی شان شود.

——–

پی نوشت۱: قصد داشتم کل ماجرای زندانی شدن مجتبی دانشطلب را از زاویه صلاح مملکت و نظام تحلیل کنم. با خود گفتم وقتی یک ارگان یا نهاد یا قوه، صلاح و مصلحت خودش را تشخیص نمی دهد، حرف زدن از صلاح و مصلحت مملکت و نظام بی فایده است.

پی نوشت۲: از آنجایی که بین برخی از دوستان مد شده، بنده هم رسما اعلام می کنم که با برخی از انتقادات و حرفهای دانشطلب موافق نیستم و انتقاد وی به رهبری (در آن پست مشخص) را وارد نمی دانم و حتی بدترین دعوا را با وی در گوگل پلاس داشته ام. اینها را گفتم که از غافله دوستان جا نمانده باشم!

پست های مرتبط

  • پست مرتبط وجود ندارد
]]>
http://rouzegar.ir/?feed=rss2&p=468 0
رئیس جمهوری که “اشتباهی” است http://rouzegar.ir/?p=463 http://rouzegar.ir/?p=463#comments Sun, 10 Mar 2013 07:02:09 +0000 Rouzegar http://rouzegar.ir/?p=463 من اگر فرصت و همتش را داشتم، حتما خاطرات این روزها، موضع گیری ها، اخبار مهم، واکنش ها و دغدغه های اصحاب رسانه و سیاست را می نوشتم. اصولا اتفاقات این روزها یک فرصت طلایی برای شناخت آن چیزی است که در لایه های پیچیده جامعه سیاست زده ایرانی می گذرد؛ مخصوصا اگر رئیس جمهور کشور کسی مثل احمدی نژاد باشد که بخاطر اشتباهات متعدد و ناتوانی رسانه ای و اطرافیان ضعیفش، بهترین گزینه برای سیبل شدن و در کانون توجهات گرفتن است. انکار نمی کنم که احمدی نژاد (و اشتباهاتش) بخش از علل وجودی چنین فضایی در سطح جامعه است؛ فضایی که در آن، رئیس جمهور به معنای واقعی کلمه یک “سوژه” است و از رفتار و گفتار او می توان لحظه به لحظه خبرسازی کرد.

حاشیه های مرگ هوگو چاوز تمامی ندارد. نه بخاطر اینکه خود چاوز تا این حد حاشیه داشته، بلکه بخاطر اینکه همتای ایرانی وی “احمدی نژاد” است. چاوز برای من یک قهرمان بوده و خواهد بود، آنهم نه بخاطر احساسات کودکانه زودگذر، بلکه به دلایلی منطقی که قبلا ذکر کرده ام.

اما اینکه چرا احمدی نژاد اینگونه می تواند برای خود و همتای فقید ونزوئلایی اش حاشیه بتراشد، از نظر من یک پرسش مهم است که پاسخ به آن مستلزم بررسی بخشی از شبهات وارده از سوی رسانه ها و نخبگان تا این لحظه (تاکید می کنم، تا این لحظه!) می باشد.

الف- پیام تسلیت

- احمدی نژاد چاوز را چگونه شهید نامید؟!

تعریفی که از واژه شهید ارائه شده در زبانها و فرهنگها و ادیان مختلف تا حدودی متفاوت است. حتی اگر بخواهیم صرفا از منظر اسلامی به این واژه نگاه کنیم، مشکلی برای اطلاق این لفظ به چاوز وجود ندارد. برای یک مسیحی کاتولیک که به خدا، تعالیم پیامبران و حتی حضرت ولی عصر (عج) و حضرت مسیح (ع) معتقد است و زندگی خود را وقف مبارزه با ستمگران کرده و احتمالا در این راه کشته شده است(که البته این صرفا یک احتمال است) مشکل بکار بردن لفظ شهید کجاست؟ مگر همه شهدای عالم مسلمان بوده اند؟ در جنگ تحمیلی خودمان چند شهید ارمنی و کلیمی و زرتشتی داشتیم؟

- چاوز “رجعت” می کند!

در خصوص تعریف مفهوم رجعت، بدون تصرف و تلخیص، توضیح مرکز ملی پاسخگویی به سئوالات دینی را ذکر می کنم:

«”‌رجعت” از عقاید معروف شیعه است و تفسیرش چنین است: بعد از ظهور‌حضرت مهدی(‌عج) و در آستانه رستاخیر، گروهی از مؤمنان خالص و کفار و طاغیان بسیار شرور به جهان‌بازمی‌گردند. گروه اوّل مدارجی از کمال را طی می‌کنند. گروه دوم کیفرهای شدیدی می‌بینند. مرحوم سید‌ مرتضی از علمای شیعه می‌فرماید:
‌خداوند بعد از ظهور حضرت مهدی علیه السلام گروهی از کسانی را که قبلاً از دنیا رفته‌اند، به جهان ‌باز می‌گرداند، تا در ثواب و افتخارات یاری او و مشاهده حکومت حق بر سراسر جهان شرکت جویند. نیز‌گروهی از دشمنان سرسخت را بازمی‌گرداند تا از آن‌ها انتقام گیرد.»

اینکه رئیس جمهور شخصا به این باور رسیده که یک نفر می تواند جزء رجعت کنندگان بعد از ظهور حضرت حجت باشد چه ایرادی دارد؟ اساسا مسئله رجعت چه ارتباطی با Û³Û±Û³ یار امام زمان دارد که برخی ناجوانمردانه این دو مسئله را بهم مرتبط کردند؟ کوبیدن احمدی نژاد آنقدر مهم است که بخاطر آن، اعتقادات مسلم شیعه را آشکارا با یکدیگر خلط کنیم؟! استاد بزرگوار قرآن ما را چه شده که از اظهار عقیده احمدی نژاد درباره رجعت چاوز نتیجه می گیرد که “ بنا به گفته این آقا، چاوز یکی از Û³Û±Û³ یار امام زمان(عج) است” و آن را ناشی از خارج شدن دست رئیس جمهور از دست مراجع می داند؟!

صادقانه بگویم، من نیت خیرخواهانه و مشفقانه ای ورای داد و قال آقایان، پیرامون این قسمت از پیام تسلیت رئیس جمهور نمی بینم. ضمن اینکه تاکید می کنم که نه کارشناس دینی ام، نه ادعایی در این زمینه دارم. اعتقاداتم درباره ظهور حضرت ولی عصر و Û³Û±Û³ یار پاکدامن ایشان و رجعت و بازگشت صالحان و طاغوتیان بعد از ظهور را نیز از همین علمای بزرگوار و اساتید عظیم الشان آموخته ام. اگر این باورها غلط است، خواهش دارم همین بزرگواران اعلام کنند و ایراداتش را بیان کنند تا معلوم شود Û³Û±Û³ یار امام زمان، ارتباطش با مسئله رجعت چیست؟! در غیر اینصورت…

عنایت دارید که باورها و اعتقادات مردم چگونه دستمایه دشمنی با یک نفر که از قضا رئیس جمهور مملکت است می شود.

ب- مراسم ختم هوگو چاوز

- مصافحه!

باید خوشحال باشیم که در زمانه ما تکنولوژی تصویر برداری وجود دارد و امکان راستی آزمایی بی واسطه ادعای این و آن، کماکان فراهم است. خدا می داند اگر عکس و فیلمی از حضور احمدی نژاد در مراسم چاوز و نحوه مصاحبت او با مادر مرحوم نبود، رسانه ها چه داستان هایی از احمدی نژاد ساخته بودند!

طبق فیلمی که تابناک منتشر کرده، احمدی نژاد در حال گفتگو با مادر هوگو چاوز بوده و در انتهای گفتگو، به نشانه احترام از روی آستین بازوان مادر چاوز را گرفته است. این اتفاق مطلقا جدید نیست و بسیاری از دیپلماتها و شخصیتهای سیاسی و مذهبی، بخاطر حرمت لمس بی واسطه نامحرم، از روی لباس یا دستکش طرف مقابل را لمس می کنند. آنهم نه از سر ذوق و خواستن، بلکه صرفا به نشانه احترام؛ بخاطر اینکه طرف مقابل احساس بی احترامی و بی ادبی از سوی آن شخص نکند.

اگر یک نفر فقط یک استدلال شرعی بیاورد که این کار خلاف شرع بوده، من همه حرفهایم را پس می گیرم. تا آنجا که من می دانم، اساسا اسم این عمل “مصافحه” نیست! فهمیدن اینکه چرا یک عده اصرار دارند که احمدی نژاد با مادر چاوز مصافحه کرده و خلاف شرع مرتکب شده چندان دشوار نیست؛ کننده کار “احمدی نژاد” است؛ همین نکته برای بروز اینهمه بی اخلاقی و تهمت کفایت می کند!

وضعیت تنها عکسی که از تقابل احمدی نژاد و مادر هوگو چاوز منتشر شده هم تقریبا به همین صورت است. فرض کنید رئیس جمهور، بمنظور ادای احترام و نیز رعایت مرزهای شرع، دو دست خود را بهم چسبانده و در مقابل مادر چاوز پایین آورده است. حالا مادر مرحوم احساساتی شده و در همین لحظه دستان رئیس جمهور را گرفته و با گریه به وی نزدیک شده است (مطابق آن چیزی که در عکس دیده می شود). از زمان انتشار عکس مدام از خودم میپرسم که احمدی نژاد چه واکنشی می توانسته به این حرکت نشان بدهد؟ بیایید حالتهای مختلف را بررسی کنیم:

۱- رئیس جمهور مانند طرف مقابل، دستان طرف مقابل را گرفته یا حتی وی را در آغوش می گرفت. در این حالت بدون تردید وی مرتکب گناه شده و خلاف شرع بیّن انجام داده بود.

۲- رئیس جمهور در همان لحظه به سرعت دست خود را می کشید و با تندی از مادر چاوز فاصله می گرفت. در این حالت در اولین گام، تمام دنیا این عمل را حمل بر بی ادبی و بی نزاکتی احمدی نژاد می کردند و تا مدتها خوراک مناسب برای وهن نظام و تشیع تولید می شد. چه عکسها و کاریکاتورها و فیلمهایی که در وصف این حرکت منتشر نمی شد. مطمئن باشید که در همین ایران خودمان، همانهایی که امروز به ایستادن احمدی نژاد ایراد می گیرند، بی ادبی وی را چماق می کردند و مصاحبه و خبر و تحلیل می ساختند!

۳- رئیس جمهور بی حرکت و بدون واکنش خاصی سر جای خود می ایستاد تا مادر گریان چاوز بر احساسات خود مسلط شود و از وی فاصله بگیرد (یعنی همان واکنشی که احمدی نژاد نشان داد).

تکرار مکررات است اگر بخواهم درباره نقش “نیت” افراد در ارتکاب گناه یا صواب توضیح بدهم. واضح است که احمدی نژاد نیتی برای نزدیکی به مادر چاوز و گرفته شدن دستش توسط مادر مرحوم را نداشته است. اگر واکنشی مناسب تر از سه حالت فوق به ذهنتان می رسد، ممنون میشوم اگر با من در میان بگذارید.

حالا رئیس جمهور به کشور باز گشته؛ رسانه های مخالف دولت، رزق خود را از اتفاقات پیرامون در گذشت چاوز برده اند. از هیچ، همه چیز ساخته اند و از کاه احمدی نژاد، کوه یک انسان فاسق فاسد لاابالی مرتکب حرام ساخته اند.

نخبگانی که مدتها در حاشیه بوده اند هم فرصت حمله به احمدی نژاد و بازگشت به تیتر خبرگزاری ها و سایت ها و روزنامه ها را غنیمت شمرده اند. این اتفاق در این چند وقت بارها و بارها تکرار شده (و می شود).

باز هم تاکید می کنم که هدف من بیشتر شرح ما وقع است. تحلیل چرایی بوجود آمدن این فضا و عوامل بوجود آورنده آن در این مقال نمی گنجد. تردید ندارم که خود احمدی نژاد یکی از مقصران بزرگ مسئله است؛ بررسی و تحلیل آن بماند برای بعد.

احمدی نژاد این روزها “سوژه” است. کلامش، رفتارش، تصمیماتش، دستوراتش، راه رفتنش، گریه کردنش، خندیدنش، همه چیزش در کانون تخریب و تخطئه قرار دارد. دست بدهد مقصر است، ندهد مقصر است، بایستد مقصر است، کنار برود مقصر است، گریه کند مقصر است، بخندد مقصر است، بگوید مقصر است، نگوید مقصر است، حرف از امام زمان بزند مقصر است، حرف نزند مقصر است، سفر کند مقصر است، سفر نکند مقصر است.

او کلا مقصر است. هر آنچه او بکند مقصر است. بقول یکی از دوستان، احمدی نژاد کلا “اشتباهی” است…

پست های مرتبط

  • پست مرتبط وجود ندارد
]]>
http://rouzegar.ir/?feed=rss2&p=463 4
عزای عمومی http://rouzegar.ir/?p=457 http://rouzegar.ir/?p=457#comments Wed, 06 Mar 2013 21:02:13 +0000 Rouzegar http://rouzegar.ir/?p=457

هوگو چاوز مرد. مرد؟ یا کشته شد؟ زمان، قاضی بی چون و چرای این محکمه است.

واکنش ها متفاوتند. برخی قابل پیش بینی و برخی شگفت انگیزند.

پیاده نظام دنیای لیبرال از همه قابل پیش بینی ترند. آنها به معنای واقعی کلمه “پیاده نظام” اند. مهم نیست که زبانشان فارسی باشد یا انگلیسی، عرب باشند یا عجم، دانشمند باشند یا امی؛ آنها پیاده نظامند. پیاده نظام فکر نمی کند؛ خدمت می کند؛ می جنگد. مهم نیست که چاوز که بوده و چه کرده؛ مهم این است که در جبهه امپریالیسم نیست. هلهله و هیاهو بر جسد بیجانش واجب است. متحد ایران هم بوده. هنوز بدتر؛ باید پایکوبی کرد و جشن گرفت، نابودی این دیکتاتور پوپولیست چپگرای بی دین لاابالی بدقواره را!

پیاده نظام حتی به این فکر نمی کند که وقتی حرف از دین و ایمان سیاستمدار می زند و رقص و آواز چاوز با دخترکان را بر سرش چماق می کند تا چه حد “مسخره” به نظر می رسد. خودش را مسخره کرده یا مخاطب را؟ مهم نیست. پیاده نظام راه می رود، می جنگد، خدمت می کند. فقط “فکر” نمی کند.

در این سو اما، واکنش برخی از دوستان غیر منتظره است. نیازی ندارم که ناراحتی خود را از این مسئله پنهان کنم. حتی نمی خواهم برای فراموشی گاه و بیگاهمان از خدماتی که امثال هوگو چاوز به کشور ما ارائه کردند مرثیه سرایی کنم.

هوگو چاوز چه کرد؟ چه دخلی به ما داشت؟ ورای سفرهای تکراری اش به ایران و پاسخ های مکرر احمدی نژاد چه خدمتی به این مملکت کرد؟ یادمان می رود یا نمی دانیم؟

چاوز بعد از رافائل کالدرا در سال ۹۹ به ریاست جمهوری ونزوئلا رسید. رئیس جمهور سابق از مخالفان تندرو جمهوری اسلامی ایران در آمریکای لاتین بود و در اثر سیاستهای نفتی وی، ضربات مهلکی بر پیکر اقتصاد ایران وارد شد.

در زمان کالدرا ونزوئلا برخلاف سهمیه معین شده در اوپک، تولید نفت خود را بگونه ای افزایش داد که منجر به شوک نفتی و کاهش شدید قیمت نفت شد. در اثر این اقدام ونزوئلا، نفت ایران به بشکه ای هفت دلار رسیده بود و اوضاع بحرانی در درآمدهای نفتی جمهوری اسلامی ایران بوجود آمده بود.

در عرصه سیاسی، بعلت نفوذ سنتی یهودیان در آمریکای لاتین، روابط ونزوئلا با ایران در حد کاردار بود و سالها سفیری بین دو کشور رد و بدل نشده بود. البته این بخشی از دعوای دو کشور بود؛ نزاع بر سر دبیر کلی اوپک و سیاستهای خصمانه ونزوئلا در اوپک بر ضد جمهوری اسلامی ایران، عربستان را بر راس نشاند. درست در زمانی که ایران و ونزوئلا بر سر انتخاب دبیر کل اوپک منازعه داشتند، نامزد پیشنهادی عربستان سعودی دبیرکل اوپک شد.

روی کار آمدن هوگو چاوز در ونزوئلا وضع را بکلی دگرگون کرد. ونزوئلا تولید نفت خود را کاهش داد، جبهه مشترکی با ایران در اوپک تشکیل شد و روابط سیاسی مجددا به سطح سفیر بازگشت. این اتفاقات در زمان دولت اصلاحات رخ داد و اگر غربزدگی مسئولان وقت دستگاه دیپلماسی نبود، جای پای ایران در آمریکای لاتین خیلی قبلتر مستحکم می شد.

بعد از انتخابات سال ۸۴، روابط ایران و ونزوئلا به اوج رسید. آمریکا بیش از هر زمان حضور ایران در حیاط خلوت خود را حس می کرد. چاوز آنچنان فضا را برای میدان داری ایران در آمریکای لاتین گشود که سایر کشورهای این منطقه، یک به یک به گسترش روابط خود با ایران پرداختند.

چاوز تنها یک رئیس جمهور نبود. یک گفتمان بود. گفتمان هوگو چاوز بود که امثال اورتگا و مورالس و کوره ئا را سر کار آورد. گفتمان چاوز کار را تا آنجا پیش برد که لولا داسیلوا رئیس جمهور محبوب برزیل، در عین شگفتی بسیاری از کارشناسان، پیروزی چاوز را شکست امپریالیسم توصیف کرد. گفتمان چاوز روح تازه ای به انقلابی گری بر ضد امپریالیسم جهانی به سردمداری آمریکا دمید و عملا راه را برای گسترش گفتمان انقلاب اسلامی باز کرد.

چاوز در شرایطی مردانه پای اتحاد خود با جمهوری اسلامی ایران ایستاد که ونزوئلا از گذشته روابط اقتصادی تنگاتنگی با آمریکا داشت. این کشور با بیش از شانزده هزار پمپ بنزین و چندین پالایشگاه در خاک آمریکا منافع در هم تنیده ای با ایالات متحده داشت. اما منافع مشترک اقتصادی مانع از آن نشد که مرد انقلابی آمریکای لاتین، پشت ایران را دربرابر امپریالیسم جهانی خالی کند. ونزوئلا در طی سالهای حکومت چاوز، بارها و بارها از حقوق ایران دفاع کرد. در قطعنامه های ضد ایرانی سازمان ملل، بارها به سود ایران رای داد و گزافه نیست اگر بگوییم چاوز بخاطر حمایت از ایران، انگشت نمای جهان شده بود.

این چاوز بود که بن بست بیست ساله روابط ایران و آرژانتین را از بین برد. چاوز از ارتباطات خود با رئیس جمهور آرژانتین به گونه ای بهره برد که لابی قدرتمند اسرائیل در این کشور بعد از دو دهه یکه تازی به گل نشست. کمک بزرگ چاوز به حل مشکل ایران و آرژانتین، مسئله ای است که ابعاد آن در آینده روشن خواهد شد.

در عرصه اقتصادی، هوگو چاوز راه را بر سرمایه گذاری شرکتهای ایرانی در ونزوئلا باز کرد. چندین و چند شرکت ایرانی در قالب پیمانکار و سرمایه گذار در عرصه های مختلف صنعتی و اقتصادی، از خودروسازی گرفته تا نفت و گاز و پتروشیمی مشغول به کار شدند. چاوز اولین کسی بود که اینگونه راه بخش خصوصی را به بازارهای آمریکای لاتین می گشود.

اینها همه خدمات چاوز به اقتصاد ایران نیستند. نقش بزرگ چاوز در کمک به اقتصاد ملی ایران، در زمان اوج گرفتن تحریمها به منصه ظهور رسید. درست زمانی که بسیاری از شرکای تجاری ایران بخاطر تحریم بساط خود را از اقتصاد ایران جمع کردند، و در هنگامی که جابجایی حتی یک دلار برای دولت ایران غیرممکن می نمود، هوگو چاوز بود که باز هم مردانه به میدان آمد. امیدوارم روزی برسد تا میزان واقعی کمک ونزوئلای بولیواری به جمهوری اسلامی ایران در دور زدن تحریمها مشخص شود.

برخلاف ادعاهای بیسوادان همیشه مدعی، چاوز یک کمونیست ماتریالیست نبود. مشرب سیاسی او سوسیال دمکراسی بود و مذهب او کاتولیک رومی بود. از یک مسیحی کاتولیک عجیب نیست اگر بشنویم: «حضرت مسیح(ع) به همراه حضرت مهدی(عج) دوباره ظهور خواهند کرد و یک روز با هم قدرت را به دست خواهند گرفت». نگرش مذهبی یک سیاستمدار کاتولیک را که چفیه بر گردن میندازد و به زیارت امام رضا می رود و از ظهور حضرت حجت سخن می گوید چگونه باید تحلیل نمود؟

رئیس جمهور فقید ونزوئلا خط ایران در حمایت از مقاومت فلسطین و لبنان را لحظه ای کنار نگذاشت. زمان چندانی از سخنرانی آتشین سید حسن نصرالله در عاشورای سال ۸۷، بدنبال اقدام انقلابی هوگو چاوز در اخراج سفیر رژیم صهیونیستی در خلال جنگ ۲۲ روزه غزه نگذشته است: «چاوز این کار را بر اساس انسانیت و حس انسانی خود انجام داد و با این کار سیلی محکمی به صورت کسانی زد که سفرای اسرائیل را در پایتخت های خود به حضور می پذیرند و حتی جرات فکر کردن به اخراج این سفیران را هم به خود نمی‌دهند.»

من هرچقدر در ذخیره لغوی ذهنم می گردم، واژه ای بهتر از “مردانگی” برای توصیف شخصیت هوگو چاوز پیدا نمی کنم.

چاوز تا آخرین لحظه عمر پای عقایدش ایستاد؛ پای ایران ایستاد؛ پای مقاومت ایستاد. و هزینه این ایستادگی را نیز پرداخت کرد. همانگونه که امروزه اسناد دخالت سازمان سیا در ترور نافرجام فیدل کاسترو منتشر شده، شاید نیم قرن طول بکشد تا ردپای دولتهای امپریالیستی در حذف ابرمرد انقلابی آمریکای لاتین هویدا شود. چاوز به همان سرنوشتی دچار شد که قبل از آن یاسر عرفات و عبدالعزیز حکیم دچار شده بودند.

منطق سیاست حکم می کند که جمهوری اسلامی ایران و رئیس جمهور آن از درگذشت متحد استراتژیک خود غمگین باشند. برای من عجیب نبود که احمدی نژاد چنان پیام تسلیتی صادر کند. خدمات چاوز به جمهوری اسلامی ایران و انقلاب اسلامی ایران و جریان مقاومت بیش از آن است که در چند سطر یک پیام تسلیت وصف شود.

اقدام هیات دولت در اعلام یک روز عزای عمومی هم چندان عجیب نبود. نقش چاوز در سیاست خارجی ایران کمتر از نقش حافظ اسد نبوده و نیست. عجیب است که عزای عمومی برای حافظ اسد کسی را ناراحت نمی کند اما اعلام عزای عمومی در میانه های روز و در شرایطی که کمترین تاثیری در زندگی مردم ندارد و صرفا یک ابراز همدردی نمادین است، تا این حد واکنش مخالفان را بر انگیخته است!

بغض احمدی نژاد برخی از دوستان را کور کرده؛ صریح تر بگویم، هر بغضی اگر از حد بگذرد و بر موج انصاف سوار نشود، فکر انسان را از کار میندازد. شاید حافظه تاریخی دوستان یاری نمی کند که خدمات چاوز به ایران قبل از حکمرانی احمدی نژاد آغاز شده و چاوز، سالهاست که برای اتحاد با ایران هزینه می دهد.

عزای عمومی را باید برای خودمان برگزار کنیم که افق دیدمان از حد اختلافات سطحی داخلی فراتر نمی رود و انقلاب و آرمان و اصولمان را فراموش کرده ایم. عزای عمومی آنجاست که شعار انقلابی گری و عدالتخواهی سر می دهیم، اما لیبرالیسم و نگاه غربزده‌ی غربگرا تا مغز استخوانمان رسوخ کرده است.

عزای عمومی حقیقی آنجاست که دوستان، هوگو چاوز و تاریخچه خدمات وی را فراموش کرده و برای کوبیدن احمدی نژاد، ذره بین به دست گرفته و در پیام تسلیت وی دنبال “گاف” می گردند!

آنگونه که پیداست، هوگو چاوز هم قربانی خشم مقدس برخی از ما بر ضد محمود احمدی نژاد شده؛ این همان چیزی است که باید برای آن عزای عمومی گرفت….

پست های مرتبط

  • پست مرتبط وجود ندارد
]]>
http://rouzegar.ir/?feed=rss2&p=457 4