روزگـــار

یادداشت های یک ذهن درگیر

بایگانی برای دسته جبهه و جنگ

جدال متنی امید حسینی و حسین معززی نیا (داماد شهید آوینی) در خصوص تصویر حقیقی شهید آوینی را که می خوانم، به یاد دهها شهیدی می افتم که شخصیت حقیقی شان با سلیقه اعضای خانواده گره خورده و نمی توانند آنگونه که بودند، از فیلتر اظهارات اعضای خانواده شان بگذرند.

دیروز وقتی داشتم با خودرو به سمت منزل حرکت می کردم، پیچ رادیو را باز کردم و بطور تصادفی پای گفتگوی برنامه “معمولی نیست” رادیو جوان با حسین معززی نیا نشستم. داماد شهید آوینی بی کم و کاست همان تصویری را از شهید ارائه داد که در پاسخ به امید حسینی و مقاله اش در خبرآنلاین ترسیم کرده بود.

معززی نیا سعی داشت تا با پیش کشیدن گفتگوهای شهید آوینی با روشنفکران زمان خود و تائیدات وی درخصوص ساخته های کارگردانانی نظیر کیومرث پوراحمد و از همه جالبتر، کتاب در دست نگارش وی راجع به آلفرد هیچکاک، وی را عنصر نامطلوب زمان خود و شبهه روشنفکر و دارای تسامح و تساهل فرهنگی معرفی کند!

معززی نیا اگر “داماد” شهید آوینی نبود، شاید در هیچ رسانه ای از او برای شناساندن آوینی دعوت بعمل نمی آمد. به این می اندیشم که شهدا اگر زنده بودند، تا چه میزان اجازه اظهار نظر درباره خودشان به داماد و عروس و دختر و پسر و خاله و عمه می دادند!

خدا را شاکرم که شهید آوینی مثل برخی از شهدا یک شهید ناشناخته نیست که حالا اعضای خانواده و نزدیکان وی بخواهند افکار و اندیشه های او را از زیر خروارها خاک و خاشاک در بیاورند و داماد محترم ایشان بخواهد، شهید آوینی را به ما “بشناساند”!

خروش آوینی بر روشنفکران و لیبرالهای زمان خود آنقدر دیدنی و فهمیدنی است که هیچ یک از نزدیکان وی نخواهند توانست از وی چهره یک متفکر بی طرف و حداکثر یک حزب اللهی روشنفکر بسازند.

آوینی سالها قبل از اینکه دامادش، عاشق “جدایی نادر از سیمین” باشد و بخاطر آن حتی به شخصی مثل ابراهیم حاتمی کیا نسبت دروغگویی بدهد، موضع خود را درباره فیلم جدایی و پدیده “مهاجرت” روشن کرده بود. کمتر کسی است که متولد اوائل دهه شصت باشد و برنامه “سراب” آوینی را از ذهن برده باشد!

امضای آوینی پای روایت فتح و سراب و نقدهای او درباره فیلمهایی نظیر “شب های زاینده رود” و “نوبت عاشقی” ، آنقدر روشن و خدشه ناپذیر است که دیگر نمی توان امضای جعلی وی را با نمونه آوردن از “قصه های مجید” پوراحمد یا نوشته های وی راجع به هیچکاک، درج نمود.

توصیه می کنم به داماد محترم شهید آوینی که این جمله شهید را قاب گرفته و بر دیوار اتاق خود کوبیده و هر روز به آن توجه کنند که:

“تظاهر به دانایی هرگز جایگزین دانایی نمی شود.”


این مطلب را اینجا دیدم. بدجور  به دلم نشست:

دستنوشته ای از شهید احدی، نفر اول کنکور پزشکی سال ۱۳۶۴؛

بسم رب الشهدا و الصدیقین:
چه کسی می داند جنگ چیست؟
چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟
جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟
به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود، از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟
چه کسی در هویزه جنگیده؟
کشته شده و در آنجا دفن شده؟
چه کسی است که معنی این جمله را درک کند: نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟
چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟
آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن راسوراخ کرده و گذر می کند،
حالا معلوم نمایید، سرکجا افتاده است؟
کدام گریبان پاره می شود؟
کدام کودک در انزوا و خلوت اشک می ریزد؟
و کدام کدام ………….؟
توانستید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید:
هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده مهران – دهلران حرکت می نماید، مورد اصابت موشک قرار می دهد،اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟
چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟
چگونه باید آنها را غسل داد؟
چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم؟
چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟
به چه امید نفس می کشی؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟
از خیال، از کتاب ، از لقب شاخ دکتر یا از آدامسی که هر روز مادرت درکیفت می گذارد؟
کدام اضطراب جانت را می خورد؟ دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر کلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چه چیز بسته ای؟ به مدرک، به ماشین، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا؟ صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشیدن، پرستو شدن
آی پسرک دانشجو، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاک افتاده است؟
آی دخترک دانشجو، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد را به اشک نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور کردند؟
هیچ می دانستی؟ حتما نه! …
هیچ آیا آنجا که کارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی
و آنگاه که قطره ای نم یافتی؟
با امیدهای فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی؟
اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!!
اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اکبر نیستی،
اگر جعفر و عبدالله نیستی،
لااقل حرمله مباش!
که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.
من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد….



درباره نویسنده

......................دغدغه دارم. همین

تماس با نویسنده

آمار

  • کاربران حاضر: 1
  • کل بازدیدها: 132254