روزگـــار

یادداشت های یک ذهن درگیر

بایگانی برای دسته اجتماعی

پیشوند “پسا-” بطور معمول به دورانی اطلاق می شود که از دل شرایط گذشته بوجود آمده و اکنون بصورت نوعی واکنش به گذشته، یا جایگزین دوران گذشته، شکل گرفته است. با این تعریف مختصر، شرایط جدید (مشخصا بعد از انتخابات اخیر ریاست جمهوری) را می توان دوران پسا-عدالتخواهی نامید.

علت اینکه از لفظ پسا-عدالتخواهی (یا پست-عدالتخواهی) برای توصیف شرایط جدید استفاده می کنم آن است که اولا فضای فعلی را صراحتا بر آمده و متاثر از مطالبات عدالتخواهانه هشت سال گذشته (و نوع عملکرد عدالتخواهان)، و حتی به نوعی واکنش به دوران عدالتخواهی می دانم، و ثانیا، معتقدم روح عدالتخواهی کماکان بر بخش های مهمی از جامعه حاکم است و در آینده، مثل گذشته (سال های ۸۴ و ۸۸) پتانسیل تبدیل شدن به مطالبه ی جدی و دست اول جامعه را دارد.

فراموش نکنیم که برتری رئیس جمهور منتخب انتخابات اخیر، با فاصله ای بسیار اندک و در مدت زمان یک هفته ای باقی مانده به رای گیری شکل گرفت. بررسی آمار و ارقام انتخابات، و مقایسه ی میزان رای دکتر روحانی با روسای جمهور قبلی، حاکی از یک پیروزی نحیف و ناپلئونی است و این برتری شکننده، نباید ما را از جریان های رقیب و شکست خورده غافل کند.

البته لازم به ذکر است که این فاصله اندک، به معنای نفی شکست رقبای رئیس جمهور منتخب (نظیر جریان عدالتخواه) نیست و اساسا این مطلب، با پذیرش پیش فرض شکست نگاشته می شود؛ اما تیزبینی و دقت در شرایط شکست همفکران و پیروزی رقیبان، از ملزومات اساسی طراحی برای آینده است.

شخصا بر این باورم که عدالتخواهی کماکان می تواند بصورت یک گفتمان قدرتمند، نیروهای عمدتا اصولگرا و فعالان فرهنگی و اجتماعی را زیر چتر واحد گرد آورد و با آسیب شناسی گذشته و جلوگیری از تکرار اشتباهات این هشت سال، راه را برای تبدیل شدن دوباره ی مفهوم “عدالتخواهی” به جدی ترین مطالبه ی مردمی همواره کند.

اشتباه است اگر فکر کنیم مردم چشمشان را بروی بازگشت اریستوکراسی و اشرافیت به عرصه مدیریت کشور می بندند، آنهم در شرایطی که “کارآمدی” تنها استدلال اشرافیتِ به قدرت رسیده، برای توجیه افکار عمومی است. استدلالی که می گوید بگذار بنز و پورشه سوار شوند، مردمی نباشند و جیبشان را پر کنند، اما برای مردم “کار” کنند و مملکت را بگردانند! کار باید دست کاردان باشد، حتی اگر کاردان سالم نباشد و با مردم فاصله داشته باشد!(قصد قضاوت زودهنگام درخصوص دولتمردان جدید را ندارم؛ صرفا قصدم توجه به این نوع بینش و استدلال است)

با این نگاه، بازگشت مطالبات عدالتخواهانه و مبارزه با اشرافیت مسئولان، به سرعت جایگاه خود را در مطالبات اجتماعی باز خواهد یافت و اگر جریان عدالتخواهی از گذشته درس بگیرد و نقاط ضعف استراتژیک خود را برطرف کند، می تواند به بازگشت به قدرت بیندیشد.

تحلیل اشتباهات گذشته ی جریان حزب اللهیِ عدالتخواه مجال جداگانه ای می طلبد و از حوصله ی این بحث خارج است؛ اما در ادامه قصد دارم چند پیشنهاد عملیاتی خود را به دوستان و همفکران اصولگرا، عدالتخواه و انقلابی ارائه کنم. مجددا تاکید می کنم که تحلیل آینده ی دوران پسا-عدالتخواهی نیازمند زمان و حوصله ی گسترده تری است و آنچه در ادامه می آید، تنها بخشی از گزینه ها و راه حل های پیش روست.

 - تقویت بنیه اقتصادی

 جماعت حزب اللهی و انقلابی، باید تابوی فعالیت اقتصادی را بشکنند و از رونق احتمالی اقتصاد و تولید (که از شعارها و برنامه های رئیس جمهور منتخب است)، حداکثر استفاده را ببرند. جوان انقلابی “باید” دستش در جیب خودش باشد. دغدغه معیشت نه اینکه سد راه باشد، اما مانع بزرگی بر سر آرمانخواهی و انقلابی گری است. وابستگی جریان انقلابی به بیت المال، نقطه ضعف بزرگ این جریان است و اگر انقلابیون فکری به حال منابع مالی و معیشتی خود نکنند، مجددا به اشتباهات گذشته دچار خواهند شد.

اساسا مفاهیمی مانند ساده زیستی و پرهیز از اسراف و اشرافیت، در شرایط بی نیازی و غنای اقتصادی مفهوم می یابند. “ساده زیست” کسی است که “بتواند” اشرافی زندگی کند و ساده زیستی را انتخاب کند. “ساده زیستی” زمانی ارزشمند است که “انتخاب” باشد، و نه “اجبار”! هنر نیست که ساده زندگی کنیم چون “نداریم” و نمی توانیم بهتر زندگی کنیم. چه بسا کسانی که از نداری شعار ساده زیستی می دهند، با رسیدن به درجات بالاتر سیاسی و قدرت گرفتن در ساختار حکومت، فکر و ذکرشان معطوف به رونق اقتصادی و بقول معروف “بستن بار خود” باشد! این یک تهدید جدی است و انقلابیون اگر با طی یک مسیر مشروع و سالم، زیربنای اقتصادی خود را تقویت نکنند، در آینده شاهد کمرنگ شدن آرمانخواهی و پررنگ شدن دغدغه های معیشتی و اقتصادی خواهند بود.

تقویت بنیان های اقتصادی همان کاری است که برخی از چهره های شاخص اصلاح طلب طی هشت سال دوری از قدرت انجام دادند و الحمدلله آنچنان در این راه موفق بوده اند که اکنون “توپ” هم تکانشان نمی دهد! این یک تصمیم درست است و دوری از قدرت، بهترین فرصت برای استحکام زیربنای اقتصادی است و فرصتی است برای قطع وابستگی جریان حزب الله به شیرهای نفت و بودجه بیت المال.

- شکوفایی فرهنگی؛ ثمره ی رونق اقتصادی

در شرایطی که وضعیت اقتصادی جریان حزب الهی تا حدودی ترمیم یافته باشد، شکوفایی فرهنگی نیز رخ خواهد داد. دوستان انقلابی باید بخوبی تجربه سالهای گذشته را در ذهن داشته باشند. فعالیت فرهنگی متکی بر شیر نفت، فعالیتی ابتر و بی سرانجام است. وابستگی اقتصادی فعالان فرهنگی انقلاب اسلامی به بودجه و امکانات فلان ارگان و بهمان دستگاه، سرانجام منجر به وابستگی سیاسی و بروکراتیک خواهد شد. فعالیت فرهنگی زمانی تاثیرگذار است که برآمده از دغدغه های فرهنگی اشخاص باشد. کار فرهنگی “سفارشی” نیست. اینکه فلان نهاد وابسته به پول بیت المال، بودجه کلانی در اختیار یک عده بگذارد تا دور هم بنشینند و کار فرهنگی بکنند صرفا بدرد گزارش کار و بیلان کاری آن نهاد می خورد. و الا ناکارآمدی این روش در اداره فرهنگ مملکت، بوضوح قابل مشاهده است. کافی است مدیر نهاد پشتیبان تغییر کند و مدیر جدید بخواهد بودجه اش را به جای دیگری تخصیص دهد یا مشکلی در بودجه آن نهاد بوجود بیاید یا مسائلی از این دست؛ در این صورت، اولین قربانیان اشخاصی هستند که در اقدامات فرهنگی خود وابسته به آن نهاد هستند. یافتن نشریات و سایت ها و مراکز فرهنگی که بدلیل قطع حمایت مالی به گل نشسته اند (و این روزها بر تعدادشان افزوده می شود) چندان دشوار نیست.

غنای اقتصادیِ اشخاص دغدغه مند و متخصص در زمینه های فرهنگی، به آرامی منجر به شکوفایی فرهنگی می شود. اشخاص برای خدمت به فرهنگ کشور، باید از جیب خودشان مایه بگذارند و کار را پیش ببرند، نه اینکه چشمشان به پول نفت باشد و از بالا و پایین شدن بودجه کشور، خروجی سایت و رسانه ی متبوعشان تاثیر بپذیرد.

حکایت رسانه ها و سایت هایی که در سال های گذشته بخاطر وابستگی اقتصادی، مبدل به بازوی رسانه ای فلان دستگاه و قوه و ارگان شده اند حکایت غم انگیزی است. آنهم در شرایطی که فلان سایت، کار خود را با مجموعه ای از بهترین آرمان ها و برنامه ها و اشخاص دلسوز و دغدغه مند آغاز کرده اما حالا، تبدیل به یک ماشین پروپاگاندای مدافع فلان دستگاه شده و دغدغه های آغازین خود را به فراموشی سپرده است.

- گذار از انقلابی گریِ شعارگونه به انقلابی گریِ کارآمد و پیش رو

 یکی از اشتباهات اساسی جریان انقلابی و عدالتخواه در سالهای گذشته، غفلت از کارآمدی و توانمندی این جریان در مدیریت کشور بود. این اشتباه در جریان انتخابات اخیر به اوج رسید و کسانی پرچمدار گفتمان عدالتخواهانه شدند که در توانمندی اجرایی و کارآمدی، کمترین مقبولیت را در میان مردم داشتند. عملکرد هشت سال گذشته ی عدالتخواهان، کارآمدی را به مطالبه جدی مردم تبدیل کرده و متاسفانه این جریان، برنامه ای برای اثبات کارآمدی خود نداشته است.

انقلابیون برای آینده باید در ارتقای توان مدیریتی و اجرایی و کارآمدی خود اندیشه کنند. فراموش نکنیم که اشرافیت برای بازگشت به قدرت و جلب نظر مردم، راهی جز تاکید بر کارآمدی خود ندارد و اگر انقلابیون بتوانند خود را “کارآمد” نشان دهند، شکست “عملگرایان بدون آرمان” حتمی است.

اثبات کارآمدی و توانمندی جریان اصیل انقلابی، آنقدر که در لفظ ساده است در عمل نیست. کارآمدی را نمی توان به راحتی به مردم اثبات کرد؛ آنهم مردمی که عمیقا با شعور و فهمیده اند و حالا دیگر کسی نمی تواند با شعار آنها را “فریب” دهد. کارآمدی پشتوانه عمیق تئوریک می خواهد و مستلزم تعیین مسیر دقیق و برنامه محور است. با این اوصاف، دوری از قدرت و سبک شدن بار مسئولیت جریان عدالتخواه و حزب اللهی، فرصت مناسبی است تا به این مسائل فکر کند و فاصله شعار عدالتخواهی را با کارآمدی عدالتخواهانه کاهش دهد.

*****

بر خلاف برخی تصورات، جریان عدالتخواه و حزب اللهی و انقلابی (یا هر عنوان و برچسب دیگری) به هیچ عنوان نادیده گرفتنی نیست. گرچه در گردش قدرت سیاسی، اینبار موسم شکست آرمانخواهان فرارسیده اما، عدالتخواهان همانطور که با اشتباهاتشان، اسباب شکست خود را فراهم آوردند، می توانند با برنامه ریزی درست و منسجم، مجددا قدرت اجرایی کشور را در دست بگیرند. جریان حزب الله باید بتواند تهدیدها را به فرصت تبدیل کند و با خوش بینی عاقلانه، به آینده فکر کند.

شخصا معتقدم عقب گرد برخی از مردم و مسئولان به دوران مدیریت کارآمد اریستوکراتها، کاملا موقتی و زودگذر است و عدالتخواهان، اینبار با برنامه تر و قوی تر از گذشته، آینده را بدست خواهند گرفت…


تلخ تر از زهر
۰۳ ۱م, ۱۳۹۲

http://www.farhangnews.ir/sites/default/files/content/images/story/12-11/18/14299-53219.jpg

برای من امشب یک شب تلخ و دردناک است. نه بخاطر رد صلاحیت رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام؛ و نه بخاطر غرولند آدمهای هزاررنگ و همیشه مدعی که منتشان از سر نظام و رهبری کم نمی شود؛

امشب شب به پایان رسیدن کسی است که می توانست حالاحالاها راهی را که شروع کرده ادامه دهد؛ کسی که می توانست به این زودی تمام نشود و به پشتوانه مردمش، آرمان ملت را جلو ببرد.

امشب شب تمام شدن کسی است که سالها و ماهها و روزها، جانانه دوید و کار کرد و کار کرد و کار کرد؛ از جان و مال و آبروی خود گذشت و گذاشت برای ملت؛ کسی که به “گفتمان انقلاب” روح تازه ای دمید و در مقاطع مختلف، دل مردم را شاد کرد.

امشب کسی تمام شد که در قلب بسیاری از مستضعفین این آب و خاک جا خوش کرده بود؛ کسی که به ده کوره ها و مناطق دورافتاده ای سر زد، که سالها از چشم مسئولان بدور مانده بودند؛ کسی که دلش را به پایتخت نشینی و سفرهای تفننی ماهی یکبار استانی خوش نکرد و دست آدمهای صغیر و کبیرش را گرفت و به این استان و آن شهر و فلان روستا و بهمان ده کشاند.

ولی هزاران افسوس که قهرمان قصه، تمام دستاوردها و اعتبار و حیثیت خود را برای “یک نفر” نابود کرد. او گذشته و حال و آینده اش را به پای “یک نفر” ریخت و بخاطر آن “یک نفر” به بسیاری از خیرخواهان و معتمدینش بی اعتنایی کرد.

کسی که می توانست سالهای سال با گفتمان خود قدرت را در دست داشته و کشور را پیش ببرد، بخاطر “یک نفر” همینجا در همین ایستگاه توقف کرد. او به همه چیز پشت پا زد، و سرمایه اعتماد انسان های مومن و متقی و وفادار را، بخاطر همان “یک نفر” بر باد داد.

تلخ است دیدن و شنیدن و گفتن از اینهمه بی تدبیری؛ گفتن از اینکه چرا همه چیز بخاطر “یک نفر” باید تمام می شد؟ آن هم اینجا؛ در این ایستگاه مهم و حساس!

تمام شد؛ محبوب قلبهای پابرهنگان و مستضعفین، بخاطر “یک نفر” تمام شد.

امشب را فراموش نمی کنم…

 


درب منزل ستار بهشتی

۱- یک سایت معاند از کشته شدن یک جوان وبلاگ نویس حین بازجویی خبر می دهد. متعاقب آن سایت ها و خبرگزاری های عمدتا ضد نظام، خبر را دست گرفته، ایجاد موج تبلیغاتی جدیدی بر علیه کشور را کلید می زنند.

در طرف دیگر، از داخل نظام تا چند روز هیچ کس هیچ حرفی نمی زند. قریب به یک هفته، کوچکترین موضع گیری روشنگرانه ای از سوی هیچ مسئولی در نظام جمهوری اسلامی انجام نمی گیرد. بدین ترتیب یک فرصت طلایی یک هفته ای در اختیار بدخواهان و موج سواران قرار می گیرد تا بر علیه نظام جمهوری اسلامی فعالیت کنند.

سئوال اینجاست که چرا چنین فرصت استثنایی در اختیار مخالفان نظام قرار می گیرد؟ چگونه است که هیچ مسئولی، در چنین شرایطی که اینهمه فشار تبلیغاتی، سیاسی و رسانه ای بر نظام جمهوری اسلامی قرار دارد، احساس مسئولیت نمی کند تا در این زمینه شفاف سازی کند؟

من در این رابطه دو احتمال را قابل ذکر می دانم: اول اینکه مسئولان واقعا در جریان فضای رسانه ای و تبلیغاتی حاکم بر ایران و جهان نیستند و نمی دانند چنین خبری چه پتانسیل بالایی برای اعمال فشار و بهره برداری بر ضد نظام دارد! و دیگر اینکه دست اندرکاران ذیربط کمتر دلشان برای این نظام می سوزد و بر خلاف ادعاهای خانمان براندازشان، “دلسوز” این آب و خاک نیستند.

اگر گزینه اول صحیح باشد، باید تاسف خورد بحال مسئولانی که بعد از گذشت سه دهه هنوز نمی دانند که رسانه چیست  و برد تبلیغات تا کجاست و نظام از کدام سو، تا این حد فشار را تحمل می کند! آنوقت در شرایطی که در بازی تبلیغاتی دشمن، ساعت ها و دقایق برنده و بازنده را تعیین می کنند، مسئولان ذیربط یک هفته تمام به معاندان فرصت می دهند تا خوراک حقوق بشری درست کرده، از دل آن سخنرانی و موضع گیری و بیانیه و قطع نامه و تحریم در بیاورند و فشار را بر مردم ایران دو چندان کنند!

اما به نظر من گزینه دوم محتمل تر است. باید اعتراف کرد که در ساختار بوروکراتیک نظام جمهوری اسلامی، قوه قضائیه غیر مردمی ترین قوه نظام است. در گذشته هرگاه دولت (و در مقاطعی، مجلس) از توده های مردم فاصله می گرفت، این پرسش زنده همواره وجود داشت که چرا این دسته از مسئولان، به درون ملت نمی آیند و از نزدیک مشکلاتشان را لمس نمی کنند؟! حال آنکه فاصله روز افزون مدیران دستگاه قضایی از عامه مردم، عمدتا مغفول مانده و کمتر به آن پرداخته شده است.

این بدان معنی نیست که مسئولان دستگاه قضایی صرفا “ملاقات مردمی” ماهانه برگزار کنند (که ظاهرا از همان هم خبری نیست!)؛ بلکه مقصود آن است که مدیران دستگاه قضا با بخش هایی از این مجموعه که با مردم تماس مستقیم دارند (مثل زندان ها) بیشتر در ارتباط باشند. آیا کسی بخاطر دارد که رئیس قوه قضائیه بطور سرزده از فلان زندان و بهمان بازداشتگاه بازدید کرده و در جریان امور آن قرار گرفته باشد؟ “زندانیان”، بخشی از مردم حساب می شوند یا خیر؟!

۲- فرض کنیم در هیچ رسانه ای خبری از مرگ ستار بهشتی منتشر نمی شد. چه اتفاقی میفتاد؟ چه حساسیتی بروی مرگ ناحق یک وبلاگ نویس در حین بازداشت وجود داشت؟ اصلا چه اهمیتی داشت که یک کارگر ۳۵ ساله زنجانی در حاشیه یک شهرستان در گوشه فلان زندان کشته شده؟!

آیا اینگونه نبود که بی سر و صدا پیکر او دفن می شد و در گزارشات رسیده هم آثاری از شکنجه و کبودی دیده نمی شد (!) و به خانواده او هم دستور سکوت داده می شد و بعد از یک مدت همه چیز فراموش می شد و تمام؟!

چه تضمینی وجود دارد که اتفاقات مشابه در سایر زندان های کشور رخ ندهد؟ وقتی هیچ چشم و گوشی ناظر بر فعالیت آقایان در پلیس و قوه قضائیه و جاهای دیگر نیست، اساسا چه کسی می تواند از این مسائل با خبر شود؟ چه برسد به آنکه بخواهد افکار عمومی و مسئولان را نسبت به یک پدیده زشت، حساس کند؟!

در موارد مشابه قبلی چه اتفاقی افتاد؟! مسببین اصلی (تاکید می کنم، مسببی اصلی) وقایعی چون بازداشتگاه کهریزک و زهرا بنی یعقوب و… الان کجا هستند؟ محکوم شده اند؟ به سزای اعمال ناپسندشان رسیده اند؟ مردم به کدام علت باید خیالشان از برخورد مسئولان با مسببین چنین وقایعی راحت باشد؟

نظامی که شرافتمندانه بیش از سه دهه بر روی اصول خود ایستاده و گلچینی از بهترین جوانانش را تقدیم این راه پر افتخار کرده، تا کجا باید از این ندانم کاری ها و دل نسوزاندن ها متضرر شود؟!

۳- استدلال ها و توجیهات جذاب و پر سر و صدایی که معمولا در خلال انعکاس اخبار چنین رویدادهایی مورد توجه قرار می گیرند، مسائلی نظیر “دشمن شاد کردن”، “خوراک ساختن برای ضد انقلاب”، “بازی در زمین دشمن” و مسائل اینچنینی است.

در این میان همواره کسانی پیدا می شوند که با دست یازیدن به مفاهیم فوق، بر منتقدان خطاهای اینچنینی بشورند و فریاد برآورند که چرا فلانی این مسئله را مطرح کرده و دشمن را شاد کرده و برای بی بی سی خوراک درست کرده؟! اینان به راحتی از اصل واقعه می گذرند و بدون اشاره به چنین خطای بزرگ و غیر قابل اغماضی، فقط به اطلاع رسانی و شفاف سازی درمورد آن انتقاد می کنند.

بعضی ها پا را فراتر گذاشته، از دل مرگ وبلاگ نویس رباط کریمی زیر دست بازجویان، توطئه عوامل نفوذی دشمن را کشف می کنند! و در کمال صحت و سلامت، آن را با مرگ مشکوک ندا آقا سلطان مقایسه می کنند!

با این توجیه، هرگونه خبط و خطایی که در هر گوشه از این مملکت رخ داد قابلیت سکوت و سرپوش گذاشتن دارد! هیچ کس نباید هیچ نقصی از این نظام را بر ملا سازد، مبادا دشمن شاد شده و  سوء استفاده کند! و آقایان حق دارند بخاطر یک هفته سکوت و آماده نمودن فضای تبلیغاتی برای سوء استفاده معاندان و بدخواهان، به عملکرد خود ببالند و به خود افتخار کنند!

۴- کسانی که در هفته های اخیر، در مسائل مختلف “پستو” کشف کرده اند و به کشاندن مسائل به پستو ها و حل مشکلات در خفا انتقاد کرده اند این روزها کجا هستند؟ چرا نسبت به چنین حادثه ناگواری که خبر آن تا چندین روز در پستوی مسئولان ذیربط قرار داشت بی تفاوت مانده اند؟!

حتما باید یک پای دولت در میان اشتباهات و مشکلات باشد تا سر و صدای آقایان در بیاید؟ مردم تفاوت انتقاد مشفقانه و دلسوزانه را با بازی سیاسی غیرمسئولانه تشخیص نمی دهند؟ نباید در حسن نیت و آزادگی برخی تردید داشت؟!



درباره نویسنده

......................دغدغه دارم. همین

تماس با نویسنده

آمار

  • کاربران حاضر: 1
  • کل بازدیدها: 132218