روزگـــار

یادداشت های یک ذهن درگیر

بایگانی برای دسته هنر

تافته های جدا بافته
۰۴ ۳۱م, ۱۳۹۱

isna-20-9.jpg

مراسم هفتمین روز درگذشت حمید سمندریان، پیشکسوت تئاتر برگزار شد. بازتاب در این رابطه نوشته: “مراسم هفتمین روز درگذشت حمید سمندریان با پیام بهرام بیضایی، اجرای دو قطعه موسیقی توسط سالار عقیلی و محمد معتمدی و سخنرانی چهره‌هایی چون قطب‌الدین صادقی و اسماعیل شنگله پنجشنبه‌شب در تالار اصلی مجموعه‌ تئاترشهر برگزار شد. ”

گزارش کامل این مراسم را می توانید از اینجا بخوانید.

تا آنجا که می دانم مراسم شب هفت، یک سنت مذهبی است و از گذشته تا کنون با تشریفات خاصی برگزار می شده است. معمولا خواندن قرآن و دعا و ذکر اهل بیت و سخنرانی و مداحی، پای ثابت این مراسم بوده و مردم، از گذشته به همین سبک مراسم سیم و هفتم را برگزار می کنند.

اهال تئاتر اما (مثل اهالی سینما) با عامه مردم متفاوتند. یا بهتر بگویم؛ اصرار دارند که متفاوت باشند. متفاوت بپوشند؛ متفاوت زندگی کنند؛ متفاوت مجلس بگیرند و متفاوت اندوهگین شوند!

نتیجه این “خود متفاوت نمایی” فاصله گرفتن روزبروز تئاتر و سینما از عامه مردم است. بهترین اجراهای تئاتر را در ایران هفتاد میلیونی، جز چند دانشجوی تازه کار یا علاقمندان تخصصی تئاتر کسی نمی بیند.

تعداد سالن های استاندارد اجرای تئاتر در کشور به بیست عدد هم نمی رسد. چرا؟! به یک دلیل خیلی ساده؛ مردم تئاتر نمی بینند. لذا افزایش تعداد سالن هیچگاه به یک مطالبه عمومی مردمی تبدیل نمی شود.

حالا اگر از یک دست اندرکار یا بازیگر یا کارگردان تئاتری بپرسی که چرا وضع اینگونه است، فورا به سراغ مسئولان دولتی و ممیزی و سانسور و این قبیل قصه ها می رود تا فاصله گرفتن مردم با تئاتر و سینما را اینگونه توجیه کند.

تئاتر و سینما مادامی که فکری بحال دور شدن از عامه مردم نکنند و نفهمند که توده مردم از جنگولک بازی و کف و سوت در مجلس ختم و ساز و آواز و نمایش در مجلس هفت خوششان نمی آید، باید حسرت آمدن مردم به سالن  ها را به جان بخرند!


برای آدمهایی مثل من که ریشه تفکرات و اندیشه هر شخص، گروه یا حرکت را مهمتر از صورت ظاهر و فرم اعمال آن می دانند،‌ بررسی خط سیر و تکامل یا انحطاط آن اندیشه مهم و حیاتی است.

اسلحه ای که به فکر ده نمکی نشانه رفته

مثلا این که شخصیتی مثل مسعود ده نمکی که در میان اهالی رسانه شناخته شده است، ده سال قبل کجا ایستاده بود و الان کجاست؛ تفکرش از کجا شروع شده و به کجا رسیده است و احیانا اصلا تفکری وجود داشته است یا خیر، موضوعی است که باید مشق آینده تک تک ما باشد.

“جنگ فقر و غنا” ترجیع بند تمامی آثار و مصاحبه ها و فعالیت های فرهنگی و رسانه ای ده نمکی در طی سال های اخیر بوده است. راستش را بخواهید من هیچ گاه بطور دقیق و عمیق متوجه مفهوم این عبارت “جنگ فقر و غنا” که در کلام ده نمکی تکرار می شد نشدم. البته این مفهوم در کلام امام خمینی هم آمده اما فهم آن با توجه به قرائن و امهات فرمایشات امام برای من آسان تر از درک انعکاس این مفهوم در آثار ده نمکی است.

تقسیم بندی جبهه انقلاب اسلامی به جنگ “فقرا” و “اغنیا” کمی دشوار است. همان روزهایی که ده نمکی “شلمچه” و “جبهه” را منتشر می کرد این سئوال مطرح بود که شخص او در کدام یک از این دو جبهه است و پاسخ اقوی آن بود که طبعا چنین آدمی با این طرز فکر نمی تواند در جبهه “اغنیا” بوده باشد و حتما در جبهه‌”فقرا” خیمه زده است.

مختصات جبهه فقرا،‌ پرسش بعدی بود. اصلا چه می شود که یک نفر در اردوگاه فقر و دیگری در اردوگاه غنا قرار می گیرد؟ شاخص های تعیین کننده کدامند؟ ثروت؟ خانه؟‌ ماشین؟ فیش حقوقی؟ طرز فکر؟ کدامیک؟

یک عده در این میان بودند که تقسیم بندی فقر و غنا را ورای شاخص های ظاهری و ثروت فردی می دانستند. توجیه نسبتا قابل قبول آن ها این بود که می شود ثروتمند بود اما طرفداری از اقشار پایین دست جامعه نیز نمود و بالعکس. این توجیه،‌ صرفنظر از درست یا غلط بودنش جذاب و قانع کننده می نمود.

تقسیم بندی جبهه فقرا و اغنیا بر اساس هر یک از دو پارادایم فوق، ده نمکی دهه هفتاد را در چارچوب مشخصی قرار می داد. چارچوبی که این روزها در زمستان۸۹ بکلی بهم ریخته و مشوش است.

اگر موقتا اخراجی های ۱ را کنار بگذاریم (چون تهیه کننده آن حبیب الله کاسه ساز بود) درآمد ناشی از اخراجی های۲ حداقل شش میلیارد تومان اعلام شده است. از این رقم، بنا به اخبار منتشره حداقل ۳۰% (کمی کمتر از ۲ میلیارد تومان) متعلق به تهیه کننده اثر یعنی مسعود خان ده نمکی است. البته درآمدهای غیر مستقیم اخراجی های ۱ و ۲ را هم نمی توان نادیده گرفت.

آقای “فقر و غنا” با هر تعریف اقتصادی و اجتماعی که بپذیریم، اکنون یک “میلیاردر” است. وضع آنقدر خوب است که ده نمکی برای تهیه اخراجی های۳ چنان سر کیسه را شل می کند که شاید بتوان آن را یکی از پرهزینه ترین فیلم های سال های گذشته نامید. تا اینجا بنظر می رسد محل اثر ده نمکی در آنچه که خود او سال های “جنگ فقر و غنا” می نامیده،‌ کمی جابجا شده است.

آهان؛ یادم نبود؛ می توان میلیاردر بود اما از حقوق مستضعفین در جبهه “فقر” دفاع کرد. بقول امام راحل، ‌این خوی کاخ نشینی است که مشکل ساز است نه خود کاخ نشینی.

عکس های فرش قرمز اخراجی های ۳ را که می بینم، احساس می کنم ده نمکی اینجا هم بازی را واگذار کرده است. این که لیلا اوتادی با کت و دامن و شمایل اینچنینی در کنار سایر بازیگران اخراجی های۳ می ایستد و ده نمکی را به لبخند وا می دارد، دیگر نشانی از آن نبرد کهنه ندارد.

ده نمکی اینجا “کاخ نشینی” و “خوی کاخ نشینی” را یکجا جمع زده است.

پولدار شدن شخصی چون ده نمکی هیچ ایرادی ندارد. اتفاقا نوش جانش که هنر را در مسیر آرمانهایش بکار گرفته و چه خوب که برعکس نهادهای فرهنگی صرفا مصرف کننده،‌ توانسته تولید ثروت نماید. همین که او روزهای بهم زدن و کتک کاری در سالن نمایش فیلم “تحفه هند” در دهه هفتاد را فراموش کرده و مدیوم سینما را برای ادامه فعالیت هایش بکار گرفته فی نفسه جای تقدیر و تشکر دارد.

چالشی که این روزها پیش پای ده نمکی و بسیاری از همقطارانش است، همان تقسیم بندی یاران جنگ “فقر و غنا” است. ده نمکی که در روزگار “شلمچه”،‌ به کاخ ساختن جمهوری اسلامی ایران در کانادا ایراد می گرفت،‌ این روزها در سه گانه اش کاخی ساخته که حتی لباس پوشیدن اخراجی هایش در مراسم اکران فیلم را هم تحت تاثیر قرار می دهد.

کژفهمی مصیبت بزرگی است. مفاهیمی که در زبان انسان های بزرگ جاری می شوند، اگر از فیلتر فهم ناقص ما بگذرند،‌ خیلی راحت ویران می شوند، شهید می شوند، مهجور می مانند و بعد از یک مدت “نابود” می شوند.

این روزها، آغازی بر پایان “فقر و غنا”ی ده نمکی (و نه امام خمینی) هست. مسعود ده نمکی حزب اللهی، رسما به مسعود ده نمکی میلیاردر مبدل شده است. اندیشه او در بن بست محتوم خود گرفتار آمده و چهره چند رنگ لیلا اوتادی و قبای متفاوت سایر اخراجی های ۳، جشنواره (یا شاید سوگواره) پایان این اندیشه را  فریاد می کنند؛ پایان تفکری که شاید بقول آقا مرتضای آوینی هیچ وقت آغاز نشده بود…


بعد از گذشت سی و سه سال از انقلاب اسلامی، دلمان خوش بود که فیلمی از خمینی عزیزمان، آماده نمایش شده است.

گفتیم به جشنواره می رویم تا “فرزند صبح” افخمی را ببینیم و از به تصویر کشیدن زندگی اماممان احساس افتخار کنیم. فیلم را دیدیم اما بجای احساس افتخار، حقارتی وجودمان را در بر گرفت که فراموش کردنش به این راحتی ها ممکن نیست.

اصلا مهم نیست که دو میلیارد تومان هزینه این فیلم موهن شده؛ بگذریم که ده دوازده سال وقت برای ساختن فرزند صبح صرف شده (یا به عبارت بهتر، دور ریخته شده)؛ فراموش کنید که علاقمندان به خمینی دو سه سالی هست که منتظر به نمایش در آمدن این فیلم در جشنواره بوده اند؛ آنچه ذهن مرا مشغول کرده اینست که چرا امثال افخمی دست از سر این انقلاب بر نمی دارند؟

من نمی فهمم؛ کارگردانی که نمی تواند در به تصویر کشیدن زندگی امام راحل، چیزی فراتر از یک “فاجعه” تحویل جامعه بدهد، مجبور است که با حیثیت انقلاب بازی کند؟

راست است که موسسه نشر آثار امام مسئولیت تامین مالی این پروژه را بر عهده داشته؟ واقعا با این دو میلیارد تومان نمی شد برنامه ریزی بهتری برای شناساندن امام خمینی به مردم انجام داد؟

این دعوای مسخره تهیه کننده و کارگردان که هرکدام سعی دارند تقصیر را گردن دیگری بیندازند، به سخره گرفتن شعور مردم و مخاطبین فیلم نیست؟

خمینی امام و رهبر و مرشد این مردم است یا عامل نان خوردن امثال افخمی؟

سزاوار نیست که موسسه نشر آثار امام بخاطر بازی کردن با احساسات میلیون ها نفر، لااقل یک عذرخواهی خشک و خالی بکند؟

ما کار فرهنگی از این مدعیان بی خاصیت نخواهیم، که را باید ببینیم؟

آقایان! شما را به آن خدایی که می پرستید؛ دست از سر این انقلاب بردارید…



درباره نویسنده

......................دغدغه دارم. همین

تماس با نویسنده

آمار

  • کاربران حاضر: 1
  • کل بازدیدها: 110579