روزگـــار

یادداشت های یک ذهن درگیر

بایگانی برای دسته شخصی


۰۴ ۱۸م, ۱۳۹۱

از مهاجرت اجباری در فضای مجازی گریزی نیست. آنهم در این وانفسا که وضعیت ملک و استیجار در دنیای مجازی، از دنیای حقیقی ما هم خراب تر است.

اینجا بودم. بعد آمدم اینجا؛ اما، آن خانه هم موقت بود. حالا اما، به لطف و کمک دوستی بزرگوار، گویا چاردیواری جدید نصیبمان شده…

امیدوارم که بمانم و دوستان خوبم را بیش از این سرگردان نکنم.

امیدوارم…

 


روز از نو…
۰۱ ۱۰م, ۱۳۹۱

کمی قبل تر فکر می کردم با وجود اینهمه شبکه اجتماعی و فضا برای تولید محتوا و کمی وقت، جایی برای وبلاگستان باقی نمانده و کاربران برای تولید محتوا دیگر منتظر بازشدن صفحه مدیریت وبلاگ خود باقی نمی مانند.

این تئوری را بگذارید در کنار پالوده شدن (واژه معادل فی لترینگ دقیقا چه بود؟) وبلاگ های ورد پرسی (نظیر وبلاگ سابق خودم) و اینکه بخاطر همین موضوع، دیگر انگیزه ای برای ادامه وبلاگ نویسی نداشتم.

مجموعه ای از این دلایل باعث شد که کل نوشته های وبلاگ سابق من در سال نود به تعداد انگشتان دو دست هم نرسد و اصلا فکر نمی کردم بخواهم دوباره به این فضا بازگردم.

حالا به لطف دسترسی به سیستم مدیریت محتوای وردپرس، محتوای وبلاگ پالوده شده قبلی را به اینجا منتقل کرده ام و تصمیم دارم مجددا وبلاگ نوشتن را از سر گیرم.

امیدوارم مثل شش سال قبل که با انرژی هرچه تمامتر، پا در این عرصه گذاشتم بازهم بتوانم حرفهای نگفته و نظرات ریز و درشت خود را در قالب سطور این وبلاگ به ثبت برسانم.

اگر چنانچه دوستان قدیمی چیزی از وبلاگ “روزگار” و یادداشت های یک ذهن به شدت درگیر، به خاطرشان باقی مانده و احیانا لینکی از آدرس قبلی در فهرست پیوندهاشان باقیست، لطف نموده و آدرس جدید را جایگزین آدرس قبلی کنند.

 

 


خداحافظ رفیق
۰۴ ۱۵م, ۱۳۸۹

چه احساسی دارد وقتی یکی از دوستان دوران میز و تخته سیاه را بعد از ۱۴ سال ببینی؟ برای اولین لحظه دیدار چه برنامه ای داری؟ اولین خاطره ای که تعریف می کنی کدامست؟

حالا اگر این دوست را در خیابان و دانشگاه و مغازه و امثالهم ببینی که هیچ؛ اگر او را در یک مجلس ببینی چطور؟ مثلا مجلس عروسی یا مجلس ختم…

اگر خود او را نبینی چه؟ مثلا وسط مجلس نشسته باشی، به یکباره عکسی از او را جلوی جمعیت نصب کنند و تو بلافاصله دوست قدیمی ات را بشناسی. از روی عکس روبان دار…

بعد بفهمی این دوست قدیمی که اینهمه سال مشتاق دیدنش بودی، در میان چندین دانشجوی دیگر در دیار غربت جان داده؛ درست بعد از فارغ التحصیل شدن و در آستانه بازگشت به آغوش گرم خانواده.

آنوقت خاطرات بچگی ات را مرور کنی، زمانی که روی یک نیمکت می نشستید، و او برای اینکه لج آقا معلم را در بیاورد چه خلاقیتهایی از خود بروز می داد.

یاد دوستی ها، دعواها، شادی ها و غم های کتاب و دفتری….

دیگر جایی برای صحبت کردن نداری، مگر اینکه نثار روحش یک فاتحه بخوانی.

بعد هم در آستانه خروج از مراسم با کوهی از غم، برادر، پدر و مادرش تو را بشناسند، مادرش تو را جای پسر خود بخواند، غوغایی بپا شود که بیا و ببین.

و تو نفهمی که دور و برت چه اتفاقی رخ می دهد…

یک چیزی ته گلویم گیر کرده…



درباره نویسنده

......................دغدغه دارم. همین

تماس با نویسنده

آمار

  • کاربران حاضر: 1
  • کل بازدیدها: 111648